یادداشتی درباره سینمای فنلاند و درونمایه‌ها (۳)

مجله هفت به نقل از کافه نقد

وحیداله موسوی

پسرخوانده ناشاد طبیعت / یادداشتی درباره تاریخ سینما فنلاند و درونمایه‌ها


قسمت سوم

از دهه ۸۰ نسل تازه‌تری وارد میدان شدند که آکی و میکا کوریسماکی پرچمدارش بودند. آنان فیلم‌هایی کم هزینه با واحدهایی جمع و جور و کوچک می‌ساختند. بیش از ۳۰ کارگردان فیلم اولی معرفی شدند: مارکو لهموسکالیو، تاآوی کاسیلا، جین کوسی، ماتی کواُ رتی، اُلی سوئینیو، لوری تورهنن، کلیس اُلسن، پکا پریکا . . . میکا و آکی کوریسماکی که در ابتدا با همکاری با یکدیگر در زمینه فیلمنامه، تامین بودجه و تهیه کنندگی، خلاقیت و تولیدات جمع و جور را باب کردند. آن‌ها تازگی و خلاقیت را به سینمای فنلاند بازگرداند. میکا سبک سنتی تری در فیلم‌هایش در پیش گرفت تا بی هدفی مردم حومه شهری در دوران معاصر را به نمایش بگذارد. او دروغگو [۱۹۸۱] را ساخت که آکی فیلمنامه‌اش را نوشته بود. آن دو پس از موفقیت بسیار این فیلم، شرکتی با نام ویل آلفا فیلم پروداکشنز تاسیس کردند. انتخاب این نام که ارجاعی ست به آلفاویل ژان-لوک گدار از تاثیر موج نو و فیلمسازان تاریخ سینما بر این دو فیلمساز حکایت می‌کرد. شرکت آن‌ها مکانی شد برای تولید فیلم‌های کم بودجه. تا اواخر دهه ۸۰ این شرکت به یکی از سه شرکت بزرگ و مهم در تاریخ سینمای فنلاند تبدیل شده بود. آکی نیز در سال ۱۹۸۴ نخستین فیلمش را به تهیه کنندگی برادرش با عنوان جنایت و مکافات ساخت. فیلم‌های او برای ارتباط بی کلام مینیمالیستی و ادای خشک و سرد دیالوگ‌ها معروف بود. آکی برخلاف میکا که در دهه ۹۰ به برزیل نقل مکان کرد، ترجیح می‌داد در کشورش فیلم بسازد با همان سبک مرتاضانه و استیلیزه و خود بازتابنده‌اش. او از اولین سه‌گانه‌اش (سایه‌ها در بهشت [۱۹۸۶]، آریل[۱۹۸۹]، دختر کارخانه کبریت فروشی [۱۹۹۰]) که «سه‌گانه پرولتاریایی» نام گرفته، در فیلم‌هایش به بررسی موشکافانه احساسات نوستالژیک ضمیر جمعی نسل‌های پس از جنگ فنلاند می‌پردازد. آدم‌های طبقه کارگر، بی خانمان‌ها، آدم‌های تنها، بیکار که همه این‌ها در «سه‌گانه فنلاند» او تبلور یافته است (ابرهای شناور [۱۹۹۶]، مردی بدون گذشته[۲۰۰۲]، روشنایی‌های شامگاه [۲۰۰۶]). آثار او شرایط اقتصادی دنیایی را که به تصویر می‌کشند، هجو می‌کنند. نقد اجتماعی او شرایط نابرابر همواره حی و حاضر در پسزمینه داستان‌هایش را در بر می‌گیرد و با لحنی مطایبه‌آمیز، سویه تاریک‌شان را به تصویر می‌کشد. استفاده مقتصدانه او از حرکات دوربین و دیالوگ، روبر برسن را به ذهن متبادر می‌کند.
در دهه ۹۰ نسل جدید فیلمسازان با ایده‌های تازه‌ای وارد شدند. سیاست‌های دولت نیز دچار تغییر شده بود. دیگر فیلم‌های تجاری را غیرهنری و مذموم نمی‌شمردند در نتیجه این گونه فیلم‌ها نیز از کمک‌های دولتی برخوردار شدند. در نیمه نخست دهه ۹۰، اقتصاد فنلاند با نوسان مواجه شد. اما در اواخر دهه ۹۰، وضعیت اقتصادی بهتر شد و بیش از ۳۰ فیلم ساخته شد که با استقبال خوبی نیز روبرو شدند. از هزاره سوم تا این تاریخ با نگاهی به فهرست فیلم‌های تولید شده در فنلاند می‌توان آن‌ها را در مقوله‌های درام، درام جنایی، درام کمدی، رمانتیک درام، حادثه‌ای، جنگی و  وحشت قرار داد. برخی فیلم‌ها طی جنگ جهانی دوم رخ می‌دهند و برخی هم زندگانی مردم را به تصویر می‌کشند. اکی کوریسماکی و برادرش که در دهه ۸۰ سینمای نیمه جان و ورشکست شده کشورشان را جانی تازه بخشیدند اکنون بیشتر در بیرون از کشورشان فیلم می‌سازند. از کارگردانان این دهه می‌توان از کسانی مانند مارکو پولونن، آیولی مانتیلا، ارتو کاسکینن، یارمو لامپلا، تیمو کوئیووسالو، الکسی ماکلا، کلاوس هارو (الینا یا گویی آنجا نبودم ۲۰۰۱) و … نام برد.
Solar Films  که مالکش مارکوس سلین است، در دهه نخست هزاره سوم، رکن سینمای فنلاند بوده، فیلم‌هایی که او تهیه کرده در صدر فیلم‌های پرفروش قرار گرفته‌اند: وارس [۲۰۰۴ ]، پسران بد [۲۰۰۳] و ماتی [۲۰۰۶] هر سه از الکسی ماکلا، سرزمین یخزده از اکو لوهیمییز و … . از هزاره سوم به این سو، سینمای فنلاند گستره موضوعات و ژانرهایش را افزایش داده است: فیلم‌های مستند، ورزشی، بیوگرافی‌هایی درباره زندگی موسیقیدان‌ها یا خوانندگان پاپ، همراه با فیلم‌های اقتباسی از نمایشنامه‌ها یا رمان‌های معروف، فیلم‌های جنگی، انیمیشن و حتی وسترن (روزی روزگاری در شمال [۲۰۱۲]). از سایر کارگردان‌های معاصر سینمای فنلاند می‌توان از تیمو کوئیووسالو (۱۹۶۳-) نام برد که در فیلم ظهور یک آدم ناقلا [۲۰۰۱] به زندگی خواننده اعتراضی و معروف دهه ۷۰ اروین گودمن می‌پردازد، یا پکا لهتوِ کارگردان که در فیلم کاباره تانگو (۲۰۰۱) از ایرا سامولین رقاص معروف استفاده می‌کند. به نظر می‌رسد فیلم‌های فنلاندی که به تصویر جنگ‌های استقلال فنلاند پرداخته‌اند همیشه هزینه‌هایشان را بازگردانده‌اند (نمونه اخیر آن فیلمی است با عنوان مارشال فنلاند [۲۰۱۲] که بر اساس زندگی کارل گوستاف امیل منرهایم یکی از قهرمانان جنگ فنلاند و ریس جمهور پیشین ساخته شده است.)

نتیجه این‌که تاریخ سینمای فنلاند نیز مانند هر کشور دیگری با شرایط تاریخی، اجتماعی فرهنگی و سیاسی‌اش گره خورده است. موقعیت فنلاند بین دو قطب سرمایه‌داری و سوسیالیسم پیش از فروپاشی بلوک شرق، خصوصیات فرهنگی غالب و تاریخی مردم و … فیلمسازان متفاوت این کشور را به اتخاذ لحنی کمیک و گزنده برای نقد این دوگانگی برمی‌انگیخت. ملودرام‌های روستایی از شرایط پیشاصنعتی کشور، فیلم‌های فارس جنگی از جنگ‌های تاریخی کشور با همسایگانش و نیز جنگ‌های داخلی، سیاسی شدن فیلم‌ها و تعهد اجتماعی فیلمسازان از فیلم‌های موج نویی دهه‌های ۶۰  تا ۸۰ و دیدگاه بدبینانه و لحن گزنده فیلم‌های کوریسماکی‌ها از شرایط رکود و بد اقتصادی در بیشتر سال‌های دهه ۸۰ و ۹۰ سرچشمه می‌گیرند. همگی این ویژگی‌ها به عنوان میراثی گران بها با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش به خلق سینمایی متفاوت منجر شد. آن حس طنز در فیلم ها و حتی آن همه استقبال از فیلم‌های کمدی، ریشه در خلق و خوی مردم فنلاند دارد که با کم حرفی‌شان عجین شده است و این‌ها همه در فیلم‌های فیلمسازان زیرکی مانند آکی کوریسماکی تبلور می‌یابد. البته نه به تنهایی بلکه با لایه‌ای فراگیر از انساندوستی. در واقع فیلم‌های فنلاندی به بخشی ضروری از فرهنگ ملی‌شان تبدیل شده‌اند. لحن سرد، کمیک و هزل‌آمیز، انعکاس شرایط اجتماعی و خودآگاهی تاریخی فیلم‌ها، جایگاهی متمایز برایشان مهیا می‌کند. زبانی جهانی که به خارج از مرزهای این کشور کوچک نیز کشیده می‌شود. می‌توان سینمای فنلاند را نمونه‌ای دانست که توانسته سیر دیالکتیکی تاریخی‌اش را طی کند؛ هر چند به شکلی شکننده.