یادداشتی درباره سینمای فنلاند و درونمایه‌ها (۲)

مجله هفت به نقل از کافه نقد

وحیداله موسوی

پسرخوانده ناشاد طبیعت / یادداشتی درباره سینمای فنلاند و درونمایه‌ها


قسمت دوم

طی سال‌های جنگ (۱۹۴۴-۱۹۳۹) آهنگ تولید افزایش یافت آن هم علی‌رغم مشکلاتی مانند کمبود فیلم خام، بمباران‌های مداوم هلسینکی بوسیله آلمانی‌ها، و تکنیسین‌ها و فیلمبرداران بسیاری که به خط مقدم جبهه فراخوانده شده بودند. به دلیل مشکلات حمل و نقل فیلم‌های خارجی به داخل کشور و در نتیجه امکان اکران‌شان، تقاضا برای فیلم‌های وطنی بالا گرفت. تعدادی ملودام تاریخی مانند والتس واگا بند [۱۹۴۱] و کاترین و مونکینیمن [۱۹۴۳] همراه با فارس‌های نظامی ساخته شدند. این فارس‌ها به مسخره ارتش متخاصم شوروی می‌پرداختند. از معروف‌ترین این فارس‌ها، مجموعه فیلم‌هایی با عنوان رایمی و رامپانین [۱۹۴۱،۱۹۴۳،۱۹۵۲] بود. پس از امضای معاهده صلح بین فنلاند و شوروی در ۱۹۴۴، مقامات دو فیلم اول را از بازار جمع کردند تا مبادا همسایه شرقیشان آزرده شود، همسایه‌ای که اکنون به یک شریک مهم تجاری بدل شده بود.
در دوران جنگ، فیلم‌هایی خبری درباره وضعیت سیاسی کشور تولید می‌شد. می‌توان از مستندی با نام فنلاند تاوان می‌دهد [۱۹۵۱] نام برد که به هزینه دولت بود و گزارشی درباره تلاش‌های ملت برای پرداخت قرض‌های سنگین ملی بود که به دلیل جنگ با شوروری به وجود آمده بود، این گونه مستندها در دهه ۴۰ و ۵۰ بسیار معمول بودند.
آن سرخوردگی پس از جنگ بر موضوع فیلم‌ها تاثیر گذاشت: کمدی‌های سبک و داستان‌های رمانتیک جای خود را به درام‌هایی اجتماعی دادند که مشکلات مردم در محلات پایین شهر را نشان می‌داد. ادوین لین (۱۹۸۹-۱۹۰۵) یکی از معروف‌ترین کارگردانان نسل پس از جنگ، با فیلم‌های مانند سایه‌های تسخیرگر [۱۹۴۵] و Laitakaupungin laulu [1948]، معروف‌ترین فیلم فنلاندی تا آن زمان را ساخت: سرباز گمنام [۱۹۵۵] نخستین فیلم رئالیستی فنلاند درباره جنگ.
مشکلات در دهه ۶۰ بیشتر شدند: افزایش هزینه‌های تولید و عدم حضور تماشاگران که به بسته شدن سالن‌های بسیاری انجامید، و از همه مهم‌تر اعتصاب صنف بازیگران، که از دستمزدهایشان ناراضی بودند. البته این اعتصاب باعث شد که نسل جدیدتری از هنرپیشه‌ها وارد سینما شوند. دولت علاوه بر وضع مالیات، از طریق وام‌ها و جوایز بر صنعت فیلم اعمال نظر می‌کرد. در سال ۱۹۶۹ با تاسیس بنیاد فیلم فنلاند دولت به بخشی مهم از پروسه تولید نیز تبدیل شد_کاری مهم و ضروری برای ادامه حیات سینمای فنلاند. اما این بنیاد نه تنها به وسیله‌ای حکومتی تبلیغاتی تبدیل شد بلکه به عنوان نوعی حامی برای بازتاب احساسات ملی بود.
دهه ۱۹۶۰ که مصادف با دوران کیا و بیای موج نو بود، شاهد تاثیرات موج نو بر سایر کشورها نیز بود. فیلم‌هایی با سوژه‌های نو که معمولا فرم‌های قدیمی را پس می‌زدند و داستان و مستند درهم آمیخته و فیلم‌ها سیاسی‌تر از پیش می‌شدند. همگام با تونی ریچاردسن، لیندسی اندرسن و … در بریتانیا؛ یا میلوش فرمن، یرژی مِنزِل در چکسلواکی؛ رومن پولانسکی و یرژی اسکولیمفسکی در لهستان؛ میکلوش یانچو، اندره کواکس و ایستوان ژابو در مجارستان؛ دوشان ماکاویف و الکساندر پتروویچ در یوگسلاوی؛ برناردو برتولوچی، مارکو بلوچیو، ارمانو  اُلمی، پازولینی و رزی در ایتالیا؛ الکساندر کلوگه، اشلندورف، فاسبیندر و ویم وندرس در آلمان؛ اشیما در ژاپن؛ روشا و گوئرا در برزیل و … موج نو راه را برای سینماگران و سینمایی جوان مهیا کرد تا بی توجه به قراردادهای سنتی فیلم‌هایشان را بسازند، تا داستان‌هایی متفاوت را به شیوه‌های آزادانه و متفاوتی روایت کنند. در فنلاندِ اوایل دهه ۱۹۶۰، سیطره شرکت‌های بزرگ به پایان رسید و این فرصتی برای کمپانی‌های کوچکتر فراهم کرد تا وارد میدان شوند. آن‌ها با نگاه به سینمای مولف‌گرایانه فرانسوی آثار خاص خود را بیرون دادند: کمدی‌هایی سیاه درباره ایده الیسم و جوانی. یورن دونر یکی از چهره‌های تاثیرگذار این موج نو بود: با فیلم‌هایی مانند گمشو! تصاویری از فنلاند [۱۹۷۱] که تصویری از فنلاند دهه ۶۰ را ترسیم می‌کرد که کارگران فقیر داشتند به شهرها کوچ می‌کردند. فیلم آنچنان بی پرده بود که اداره سانسور آن را برنتابید و ۲۰ سال بعد بود که نسخه کامل آن به نمایش درآمد. یا ۶۹ [۱۹۶۹] فیلمی با دو زوج که همه چیز را دست می‌انداختند، از سرنوشت گرفته تا غذا دادن به سگ و رابطه جنسی و … یا فیلم آنا[۱۹۷۰] فیلمی تحت تاثیر آنتونیونی که آن دوره و زمانهِ در حال تغییر را ترسیم می‌کرد.
یکی دیگر از چهره‌های تاثیرگذار ریستو یاروا (۱۹۷۷-۱۹۳۴) بود که با لحنی طنز آمیز و بازیگوشانه در آثارش به طبیعت، روشنفکران جوان شهری، کارگران، و پیش‌بینی‌هایی درباره آینده می‌پرداخت. ریستو یاروا تحت تاثیر آوانگارد فرانسه و موج نو، که به رئالیسم سوسیالیستی انجامید، فیلم‌هایی ساخت (خاطرات کارگر [۱۹۶۷]، صف آرایی [۱۹۷۰] ، سال خرگوش[۱۹۷۷] ). نبوغ، پرکاری و مرگ او در یک تصادف اتومبیل به نوعی فاسبیندر را در ذهن متبادر می‌کند. در فیلم شورش تابستانی [۱۹۶۹] یاکو پاکس ویرتا، کاراکترها ساده‌دلانه به مشاهده و نقد جامعه مصرف گرا، تبلیغات خانه‌های اعیانی و سبک‌های ولخرجانه زندگی می‌پرداختند. فیلمی سیاسی که آمیزه‌ای از مستند، آگهی‌های ساختگی تبلیغاتی و مصاحبه‌های در هم تنیده بود. در فیلم پوست پوست [۱۹۶۶] از میکو نیسکانن، که یکی از پیچیده‌ترین فیلم‌های دهه ۶۰ بود، ۴ جوان به گشت و گذار در ییلاق می‌پرداختند تا تصویری از جوانی، آزادی‌های جنسی و موانع عشقی ییلاق به عنوان برابر نهادی برای آزادی طبیعی ارائه شود. هشت شلیک مرگبار [۱۹۷۲]، براساس داستانی واقعی، به زندگی یک خانواده کارگری می‌پرداخت، ترانه گل سرخ [۱۹۷۲] داستان مردی سرگردان بود که با تناقضات اخلاقی فنلاندی‌ها و معیارهای دوگانه برای زنان روبرو می‌شد. ایجا-الینا برگهلم در ماریای مفلوک (۱۹۷۲) به فروپاشی زنی در دام جامعه مردسالارانه می‌پرداخت و …. یا در فیلم‌های ارکو کیویکاسکی، یاکو پاکاس ویرتا، انسی مانتاری، رونی مولبرگ  و … .