Emrah Blkn Google fuck you Skype hakanakdan@outlook.com ulaş bana. Emrah Blkn Google fuck you Skype hakanakdan@outlook.com ulaş bana. Emrah Blkn Google fuck you Skype hakanakdan@outlook.com ulaş bana.

گفتگو با عباس کیارستمی (۱)

مجله هنری هفت به نقل از کافه نقد


قسمت اول

شادمهر راستین : بارِ آخری که فیلم را دیدم این سئوال برایم پیش آمد که در فاصله‌ی ساخته‌شدنِ «گزارش» و «خانه‌ي دوست كجاست» دقیقاً چه اتفاقاتي افتاده؟
عباس کیارستمی : چه اتفاقاتي در كجا افتاده؟
شادمهر راستین : در سينماي شما، در نوعِ نگاه‌تان به سینما و دنیا.
عباس کیارستمی : خب، من بايد اعتراف كنم که چیزی از این فیلم‌ها در حافظه‌ام نمانده. معمولاً فیلم‌ها در حافظه‌ام نمی‌مانند. نمي‌دانم بايد به دكتر مراجعه كنم و این نشانه‌ي آلزايمر است يا نه. رابطه‌ی من با فيلم‌هايي كه می‌سازم، يا عكس‌هايي كه مي‌گيرم، بعدِ تمام‌شدن‌شان قطع مي‌شود. نمی‌دانم باور می‌کنید یا نه، ولی یک‌روز داشتیم با «اصغر فرهادي» درباره‌ي فیلم تازه‌اش حرف مي‌زديم که گفت ما در طولِ فیلم خيلي به «گزارش» مراجعه مي‌كرده‌ايم و به يكی از سكانس‌هاي این فیلم اشاره مي‌كرد که من اصلاً آن سکانس را يادم نبود. دليلش هم این است که «گزارش» را فقط یک‌بار، آن هم حدودِ سي‌و‌چند سال پيش دیده‌ام. يادم نمي‌آید كه دوباره این فیلم را ديده باشم. البته يك‌بار هم تلويزيون نشانش داد که من خانه‌ی مادرم بودم و مهمان‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و سلام‌عليك می‌كردند و در این شلوغي‌ها فيلم هم داشت از تلویزیون پخش مي‌شد. فيلمِ «گزارش» را دوباره ندیده‌ام. طبيعتاً این دوباره‌ندیدن شامل فيلم‌هاي بعدي‌ام هم مي‌شود.
تنها فيلم‌هايي كه چندبار دیده‌ام «کلوزآپ» و «شیرین» بوده. «كلوزآپ» را فکر می‌کنم ده‌بار ديدم و فيلمِ «شيرين» را هم شاید پنجاه‌بار. به هر بهانه‌اي يكي را پيدا می‌كردم و می‌بردم خانه، يك چايي می‌گذاشتم جلویش و مجبورش می‌كردم بنشيند «شیرین» را ببيند. او مشقت‌اش را می‌چشيد و من از تماشاي فيلم لذّت‌‌ می‌بُردم. امّا غيرِ این‌ها يادم نمي‌آيد واقعاً فيلم‌های خودم را چندبار ديده باشم. الان حتّا نمي‌دانم كه كدام فیلم بعدِ آن‌یکی ساخته شده. این يعني رابطه‌ي من با كارهاي خودم قطع است. الان هر عكسی فقط تا وقتی برای من جذّاب‌ است که عکس‌ِ بعدی چاپ نشده. به مجرّدِ این‌که چاپ شد، مثلِ نانِ فطيرِ شب قبل است؛ يعني از دايره‌ي كارهاي من مي‌رود بيرون.
شادمهر راستین : اين‌چیزها براي كساني كه هنرِ شما را دنبال مي‌كنند جذ‌اب است. مثلاً خودِ من فکر می‌کنم تيتراژِ «خانه‌ي دوست كجاست» يك «در» است و در فیلم هم که مجموعه‌‌اي از «درها» را می‌شود، دید. حالا وقتي مي‌بينم شما، بعدِ سي‌سال، در پروژه‌ی عکّاسی‌تان دوباره داريد روي «درها» كار مي‌كنيد، به‌نظرم می‌رسدکه مؤلفه‌هاي ثابتي در زندگي و نوعِ نگاه‌تان هست. نمی‌دانم؛ شايد هم اين روشِ پيدا‌كردن مؤلفه‌هاي ثابت غلط باشد، امّا در ضمیمه‌های دي‌وي‌ديِ فرانسويِ فیلم، مؤلفه‌هاي ثابتی را از فيلم‌هاي كوتاه شما مثلِ «نان و كوچه» پيدا كرده و رسيده به فیلم‌های جدیدِ شما و گفته انگار حوادثِ این سی‌سال هيچ تأثيري در ذهنیتِ شما نگذاشته است.
عباس کیارستمی : اين بيگانگي‌ای كه من نسبت به كارهایم دارم و مي‌گويم كه ديگر آن فيلم‌ها را نمي‌بينم، معنایش اين نيست كه بگويم دغدغه‌ی آن چيزي كه در آن فيلم بوده قطع شده. من هیچ‌وقت پشتِ سرم را نگاه نمي‌كنم. اين يك واقعيت است. ولی خب، خودِ من هم گاهي اين مؤلفه‌ها را ديده‌ام؛ مثلاً در فيلمِ اوّلِ من، «نان و كوچه» يك بچّه‌اي بود كه از سگ مي‌ترسيد و بايد اين مسير را تا خانه مي‌رفت. وقتي فيلمِ «خانه‌ی دوست کجاست» را مي‌گرفتيم، تقریباً در همان فضا بودیم؛ هرچند آن‌جا سگِ واقعي نداشتیم و يكي از همكاران‌ِ ما صداي سگ در‌مي‌آورد و بچّه را مي‌ترساند. همان‌جا يادم افتاد كه دوباره مسأله‌ي سگ و بچّه دوباره دارد تكرار می‌شود. اين تكرارها بدون شك هست.
يكي دو نفر هم گفتند که بعدِ سی‌وچند سال «گزارش» در «كپي برابر اصل» تکرار شده. دوباره فیلمی داریم درباره‌ی‌ يك زوج، درباره‌ی مسائلِ آن‌ها، امّا به شكلِ ديگر و به يك زبانِ ديگر. معنیِ حرفی که می‌زنم اين نيست كه هر فيلم كاملاً مجرّد است. من ارتباطم با حاصل كار، با توليدي كه بهش مي‌گوييم يك فيلم قطع شده؛ حالا عنوانش «خانه‌ي دوست کجاست» باشد يا «گزارش». قبلاً هم اين‌را گفته‌ام که ما يك فيلم بيش‌تر نمي‌سازيم، ولي هرازچندگاهي آن‌را در زماني كه معمول سينماست قطع مي‌كنيم تا بقیه هم آن‌را ببینند. اين نكته‌ای هم که درباره‌ی «درها» مي‌گويي طبيعتاً همين‌طور است. شما منتقدها خيلي بهتر از من مي‌توانيد این فیلم‌ها را ببینید و مؤلفه‌ها و تكرارها را پيدا كنيد. من وقتی دارم كار مي‌كنم این‌چیزها يادم نيست، ولي مي‌دانم اين «درها» حتماً يك سابقه‌ي طولاني دارند. الان که گفتی يادم افتاد که در «خانه‌ي‌ دوست كجاست» يا حتّا در شعرگونه‌هام «درهای» زیادی هست.
شادمهر راستین : حتّا يادم آمد موضوعِ يكي از وُرك‌شاپ‌ها‌ی‌تان هم در بوده.
عباس کیارستمی : بله، اين‌چیز‌ها همیشه تكرار مي‌شوند.

شادمهر راستین : اگر موافقید کمی درباره‌ي موتيف‌ها حرف بزنيم؛ چون معمولاً ايده‌ها و نگاهِ شما را به‌عنوان موتيف در نظر مي‌گيرند. مي‌گويند سينماي كيارستمي يك نگاهِ ثابت دارد و يك فُرمِ ثابت. درباره‌ی فُرمِ این سینما هم معمولاً چيزهايی كلّي مي‌گويند. مثلاً اولين چيزي كه مي‌گويند اين است كه این سینما ‌قصّه ندارد. من فکر می‌کنم سینمای شما سرگشتگيِ فرد است در معماريِ ناشناس. سرِ صحنه‌ی فيلم‌برداريِ «كپي برابر اصل» ديدم كه در كوچه‌هاي باريك يك‌جور حسّ پرسه‌زدن داريد تا جايي را پيدا كنيد. شخصیت‌های فیلم‌های شما هم همين حس را دارند. مي‌توانم از تمام فيلم‌هاي‌تان مثال بزنم. يعني همه‌ی این شخصیت‌ها انگار دارند در كوچه‌ها پرسه می‌زنند و دنبالِ نشانه‌اي می‌گردند كه به‌کمک‌اش خودشان را پيدا كنند. انگار با فضا خودشان را پیدا می‌کنند.
عباس کیارستمی : تعبیرِ خيلي جالبی‌‌ست. من تقريباً همه‌ی محلّه‌هاي تهران را مي‌شناسم؛ مخصوصاً كوچه‌‌پس‌کوچه‌هاي محلّه‌ي خودمان، ولی ديروز كه عصرِ جمعه بود، ساعتِ چهار از خانه آمدم بيرون و بعد گفتم ماشینم را جایی پارك كنم و پیاده بروم. از كوچه‌هاي زولبياشكل بالا رفتم و يك‌جايي را دیدم كه تا حالا ندیده بودمش. ماشين را که پارک کردم، اوّل چند‌بار پشت‌سرم را نگاه كردم، كوچه‌ها را در نظر گرفتم و نشانه‌هايي پيدا كردم كه جای ماشینِ خودم را گم نكنم. ولی بعد ميل به گم‌شدن اين‌قدر در من زياد شد كه ديگر به پلاك‌ها و کوچه‌ها نگاه نكردم و گفتم به‌هر‌حال پيدایش مي‌كنم.
وقتي مي‌روم دارم تجربه مي‌كنم، امّا وقتی مي‌خواهم برگردم اين گم‌شدگي حسّ خيلي‌خوبي دارد كه با خودم فکر می‌کنم من الان كجاي شهرم؟ و ماشينِ من كجاست؟ واقعاً جاهايي را ديدم كه تا قبلِ دیروز نديده بودم‌شان. یک‌جور معماری عجيب‌و‌غريب، یک‌جور شهرسازيِ عجيب‌و‌غريب. همه‌چیز در شيب بنا شده؛ بخشی این معماری از شهر مي‌رود بيرون تا دامنه‌ي كوه و تا يك‌جاهايي هنوز نشانه‌هاي اين سنگ‌ها را می‌شود در قسمت‌هاي مسطّح مي‌شود ديد كه تا اين‌جا صاف شده و بالا رفته. به حدي پيچش‌هاي زيبايي داشت كه خودِ معماري از تو دعوت مي‌كرد در آن گم شوی و انگار می‌گفت اگر در آن گم نشوي، معماريِ موفّقي نيست. به‌نظرم آن‌جا را عمداً اين‌‌شکلی ساخته بودند كه آدم‌های غريبه توش راه پيدا نكنند. من که نمي‌توانم باور كنم سيستمِ به‌هم‌ريخته‌ي معماريِ شهرِ تهران اين‌قدر حساب شده باشد.
شادمهر راستین : اصلاً در معماری محله، خودش را اين‌طوري در مقابلِ غریبه‌ها به حريم تبدیل مي‌كند؛ درست مثلِ دري كه ناگهان به پذيرايي باز نمي‌شود، به چندتا هشتي باز مي‌شود. قاعدتاً پسرِ فیلمِ «خانه‌ی دوست کجاست» هم كه دنبالِ آدرس جديدي مي‌گردد، نباید بیش‌تر از يك هدف داشته باشد؛ یعنی پيداكردن آن آدرس. ولي هرچيزي كه در مسير مي‌بيند، شگفت‌زده مي‌شود. همه‌چیز را كشف مي‌كند. شاید اگر این فیلم‌نامه را به كارگردانِ ديگري می‌دادند، اين‌همه سرگشتگي را حذف مي‌كرد؛ شاید چون فکر می‌کرد او را از هدفش دور مي‌كند و پسر بايد زودتر از این‌ها به هدف برسد، ولي اصلاً هدف این نيست…
عباس کیارستمی : بله. دقيقاً.
شادمهر راستین : يعني هدف خودِ درهاست و ورودِ او، این‌که مرحله به مرحله جلو برود. من حسّ آليس را داشتم. انگار در همان پشتِ روستاي خودشان است، ولي درعین‌حال يك سرزمين غريبه است…
عباس کیارستمی : چه عجيب. بله، اين نگاه‌ها قاعدتاً درست است. لازم نيست آدم در هر فيلمي با آگاهي برود سراغِ چيزي كه مي‌خواهد بگويد. کمی غريزي كه رفتار کنی، خودت را که رها كني، آدمي را می‌بینی که در وجود تو هست، از قديم هم بوده. شصت سال است كه راهنمایت بوده. پا به پایت آمده؛ حتّا اگر از ده سالگي پرسه‌زدن را شروع كرده باشی. بنابراين تو را به جاي بدي هم نخواهد برد. امّا اين‌چیزها الزاماً آگاهانه نيست. حالا من كه بچّه‌اي را غريبانه در كوچه، يا يك منطقه‌ي ديگر، يا نزديكِ دهِ خودشان گم‌شده فرض كرده‌ام حالا وظيفه دارم كه بياورمش در محلّه‌ي ديگري مثل لوچينيانو؛ محله‌ي ديگري كه كشف در آن باشد. خيلي از شاعران می‌گویند که رسيدن بي‌معناست؛ مسير را دريابيد. اين مسير است كه ما را سرگرم مي‌كند. من هم خوشحال می‌شوم که می‌توانم کمی در قصّه تعريف‌كردن تخفيف بدهم و خيلي از بازيگران و تماشاگرانم را ناراضي كنم كه می‌گویند من کارگردانِ قصّه‌پردازی نيستم.
شادمهر راستین : درواقع قصّه‌پردازی به معناي رايج نتيجه‌گراي غربي‌.
عباس کیارستمی : من از اين پرسه‌زدن‌ها می‌توانم به نتيجه‌ای برسم و آن نتیجه هم می‌شود فيلمِ «خانه‌ي دوست کجاست»، مي‌شود بهانه‌اي براي اين پرسه‌زدن‌های اُديسه‌وار. بنابراين اين‌چیزهاست كه تشويقم مي‌كند و اين‌چیزهاست كه وادارم مي‌كند از يك قصّه‌ي جمع‌و‌جور فيلمي بسازم که برای بعضی‌ها كش‌دار و طولاني و ملال‌آور و طولاني و خواب‌آور است و زود به نتيجه نمي‌رسد. من فكر مي‌كنم كه درواقع اين طيّ طريق است كه اوّل به زندگی معنا می‌دهد و بعد به فیلم. و همین طیّ طریق، همین مسیر است که اجازه می‌دهد فيلم داستاني بسازم. ديشب هوا تاريك شده بود که ماشينم را پيدا كردم. تازه يك ماشين اشتباه هم پيدا كردم. اين شباهت واقعاً عجيب بود. این است که اگر كسي فكر كند بعضي فيلم‌ها ساختگي هستند، درواقع واقعيت‌های زندگي و بازي‌هايي را كه بعضي وقت‌ها اشياء با آدم مي‌كنند، بازی‌هایی را که آدم‌ها با آدم‌ها مي‌كنند، ناديده گرفته است.
جلوي ماشين ايستاده بودم و دو سه نفر هم نگاهم مي‌كردند. مرتب سوئيچ را مي‌انداختم توی قفل، ولی در باز نمي‌شد. تعجّب کرده بودم و آن دو سه نفر هم نگاهم مي‌كردند. بعد آقایی که دمِ درِ یکی از آن خانه‌ها ایستاده بود و سگی هم داشت آمد جلو و گفت به‌نظرم این باید ماشين شما باشد، ولی يك سئوال هم دارم از شما. گفتم چه سئوال؟ در را باز كرد و گفت این ماشينِ من است. خيلي بامزّه بود. از فاصله‌ي يك متري ماشین‌ها دقیقاً شبیه هم بودند… وقتي رسيدم خانه فكر كردم چرا اين‌قدر قدم‌زدن براي من لذّت‌بخش بوده؟ يك جواب اين بود كه سال‌هاست به خودم فرصت نداده‌ام كه با خیالِ آسوده قدم بزنم.
جوابِ دوّم اين بود كه محلّه و كوچه‌هاي غريبی را دیده بودم كه تا قبلِ آن نديده بودم‌شان و جوابِ سوّم هم اين بود كه هواي خوشِ عصرِ بهار هم دراین لذّت بي‌تأثير نبوده است. کوچه‌ها خيلي ديدني بود. اتّفاقاً يادِ تو هم افتادم. گفتم با كي باید بيايم اين‌جا؟ باید كي را يك‌روز بياورم اين‌جا؟ وقتِ برگشتن هم پشت‌سرم را مثل خضر كه كاه مي‌پاشيد و مي‌رفت، يادداشت برمی‌داشتم تا رسيدم به گل‌فروشيِ گل ِسنگ كه حالا تبديل شده به سوپرماركت و فكر كردم از آن زاويه بروم و باز آن‌جا را پيدا كنم. و اين گم‌شدگي با من بود تا این‌که با خودم گفتم تو جايي بوده‌اي كه آن‌جا را نمي‌شناخته‌اي.
شادمهر راستین : همين‌که خودش یک قصّه است.
عباس کیارستمی : بله. اصلاً قصّه‌ي من همين است.
شادمهر راستین : دو چيزِ شبیه به هم كه بازي واقعيت است؛ درست مثل دوتا دفترچه‌ای كه شبيه هم‌ هستند. یعنی اگر خيلي دنبال چیزهای گم‌شده باشيم، آن زيبايي را نمي‌بينيم. يعني با این‌‌كه ماشين‌تان خيلي از شما دور بوده، ولي هواي بهاري را هم ديده‌ايد. «خانه‌ی دوست کجاست» براي اوّلين‌بار در آن سال‌ها طبيعتِ زيبا را به ما نشان داد؛ به‌خصوص براي آن‌ها كه ايران را نمي‌شناختند و باورشان نمي‌شد كه ايران از این‌جور جاها هم داشته باشد. به‌نظرم ایده‌ی گم‌شده چندان هم دغدغه‌ي نتيجه‌گيري ندارد و به‌جای نتیجه‌گیری از حسّ كشف دروني خودش و واقعيت لذّت مي‌برد. مهم شاید همان مسيري‌ست كه زوجِ فیلمِ «کپی برابرِ اصل» دارند در فلورانس قدم مي‌زنند، مهم این نیست كه واقعيت را اشتباه گرفته‌اند. قضیه‌ي دفتر هم به‌نوعی همین‌جور است.
عباس کیارستمی : دقیقاً همین‌جور است.
شادمهر راستین : اين پرسه‌زدن را من در «آ. ب. ث. آفريقا» هم مي‌بينم؛ حتّا در «باد ما را خواهد برد» هم این پرسه‌زنی هست.
عباس کیارستمی : بله، همان كوچه‌ها در «باد ما را خواهد برد» هم هست.
شادمهر راستین : حتّا اگر شما ايده‌اي هم نداشته باشيد و چاره‌ای نداشته باشید غیرِ این‌که به‌سرعت فيلمي را شروع كنيد، دست‌کم يك اصل را مي‌دانيد. آدمی هست که در واقعيت پرسه مي‌زند تا حس كند اين واقعيت خيلي هم واقعي نيست. قصّه‌ي فيلم جديدتان را نمي‌دانم، ولی این سكانس‌هايي كه خودتان تعريف مي‌كنيد، به‌نظرم، درباره‌ي گشتن و پيداكردن هم‌ديگر در يك فضاي بيروني‌ست؛ يعني حتّا قبلِ این‌که قصه را بگوئيد، يك سكانس را در ذهن دارید.
عباس کیارستمی : بله. همه‌ی اين‌ها بهانه است. من برای این‌که بد قصّه‌گفتن را تحمّل کنم، بهانه مي‌خواهم؛ هرچند به‌هرحال باید قصه تعريف كنم.
شادمهر راستین : نوع قصّه‌ها‌ي شما شبيه «منطق ‌الطير» است؛ یعنی قصّه‌ي سه پرده‌اي نیست.
عباس کیارستمی : درباره‌ي حسّ ديروزم این‌را هم بگویم که فکر می‌کنم گم‌شدگي اصلاً حسّ بدي نيست. خیلی هم چیزِ خوبی‌ست. مي‌داني چرا؟ چون در محله‌مان هم که باشیم، با ديگران که رابطه داشته باشیم، روابطِ خانوادگی‌‌مان هم که روبه‌راه باشد، باز اين گم‌شدگي را همراهِ خودمان داريم. ما درواقع گم شده‌ايم؛ نمي‌توانيم رابطه‌ای برقرار كنيم، چشم‌بسته می‌رویم داخلِ محله‌مان، ولي حقيقتش اين است كه نمي‌شناسيمش. محلّه ما را تحويل نمي‌گيرد. ما هم با محلّه ارتباطي نداريم. خب، گاهی در شرايطي قرار می‌گيريم كه احساس می‌كنيم واقعاً گم شده‌ایم، يعني خودِ واقعي‌مان را گم کرده‌ایم. اگر براي گم‌شدگي‌ات مجوّزی پيدا كني، شاید بیش‌تر از این‌ها احساسِ راحتي بكني.
اين است كه مي‌گويم شانسی نداري برای این‌كه دوباره برگردي به ذاتِ گم‌شده‌ي خودت. راه‌حلِ خيلي از مسائل ساده را نمي‌داني، جواب‌شان را نمي‌داني، علّت‌شان را نمي‌داني. شايد این آرامشي كه در اين كوچه‌ها پيدا مي‌كني، در این كوچه‌هايي كه نمي‌داني تا حالا كجا بوده‌اند و اسم‌شان چیست و كارگری هم دمِ درِ خانه‌ها نيست كه سئوالی ازشان بپرسي، شبیه يك كابوس است؛ يك كابوسِ دل‌پذير. مي‌داني؛ آخرش خوش است و ترسی هم از چیزی نداري. ولي به‌هرحال گم شده‌اي. در این‌که شکّی نیست؛ هست؟ وقتي آدرس مي‌پرسي، به‌هرحال، برمي‌گردي به خودِ حقيقي‌ات، به اين‌كه هیچ اقتدار نداري، این‌که همه‌چيز را نمي‌داني و اصلاً هم فكر نكن در شرايط خيلي خوبي هستي.
این‌جوری به خودِ واقعي‌ات نزديك‌تر مي‌شوي. همين خودش برای تو لذّت‌بخش است. درست مثلِ اين‌ است كه به آدمی که فکر می‌کنیم بد است بگويیم تو خيلی آدمِ بدي هستی؛ چون قرارِ ما اين بوده كه یکی بد باشد. واقعاً هرقدر هم که بگردیم جوابِ هيچ سئوالي را کاملاً پیدا نمی‌کنیم، موقعيتِ خودمان را درست نمي‌شناسيم. برای همین است که فکر می‌کنم واقعاً گم شده‌ايم. در همه‌ي راه‌هايي كه مي‌خواهيم برويم این گم‌شدگی، بالأخره، يك‌جايي عينيت پيدا مي‌كند و من هم در اوّلین فرصت خودم را گم مي‌كنم. این خيلي دل‌پذير است. الان كه دارم اين حرف را مي‌زنم، فكر مي‌كنم بیش‌تر از این‌ها می‌شود اين كار را كرد. مي‌شود يك‌بار اين كار را كرد و آن‌بار هم خيلي جدّي‌، این‌جوری حتّا شايد يک‌هفته هم نتواني خودت را پيدا كني.
شادمهر راستین : من اين شانس را داشته‌ام كه در یکی از پروژه‌ی عكاسي‌‌تان همراه‌تان بوده‌ام. حس کردم بعضی از آن‌ها که راه را خیلی‌خوب می‌شناختند مزاحمِ کارتان بودند. مدام می‌گفتند از این طرف برویم، از این‌ طرف نرویم، این‌جا را که دیده‌اید، این‌جا را ندیده‌اید. بعد دیدم شما به آن‌ها می‌گویید فعلاً دنبالِ ما نیایید. این عين جمله‌اي بود كه يك‌بار به یکی از آن‌ها همراه‌تان بود گفتید. گفت بیایید از اين طرف برويم، اين طرف را كه ديده‌ايد. شما هم در جواب گفتيد از اين طرف ديده‌ام، از آن طرف كه نديده‌ام. منظورتان اين بود كه ديدن هم ممکن است هربار عوض شود.
عباس کیارستمی : دقیقاً. يعني من مدام به خودم مي‌گفتم واقعاً چرا اين‌قدر بهم خوش گذشته؟ مگر واقعاً چي شده بود؟ چرا اين‌قدر عجيب بود؟ می‌دانی؛ راه‌‌هايي هست كه نمي‌داني نهایتش بن‌بست‌ است. يعني خودت مي‌روي و با چشم‌های خودت مي‌بيني كه واقعاً بن‌بست است. می‌بینی عجب معماري‌ای دارد. می‌بینی چه پلّه‌هايي دارد. پلّه‌هاي سنگي. می‌توانی دربست بگیری بروی بالا، چهل پنجاه متر ارتفاعِ كوه است. می‌روی با چشم‌های خودت می‌بینی آب از آن بالا دارد مي‌ريزد پايين و پاي هیچ بني‌بشري هم بهش نمي‌رسد. ولی به‌هرحال بن‌بست است.
كي اين‌ها را طراحي كرده است؟ اين كوچه‌هاي زولبيايي را که معلوم نيست كه وقتی واردشان می‌شوی به كجا مي‌رسي… این‌چیزها اصلاً ربطي به مصاحبه‌مان ندارد، ولي فرصتي‌ست و مي‌توانيم از اين معماري عجيب‌‌وغريب كيف کنیم. اندروني و بيروني ساخته‌اند، با سنگ‌هاي بلند و پُر از رازورمز. وقتي مي‌رسی آن‌جا، مي‌چسبي به ديوار و روبه‌رو را نگاه مي‌كني و مي‌بيني معماريِ یکی از آن خانه‌ها‌ از طبيعت جداست؛ يعني سنگ بوده، تکّه‌ای از كوه بوده. آن‌جاست که مچِ صاحب‌خانه باز مي‌شود كه چه نوع سنگِ ترابانتيني را براي روكارِ خودش انتخاب كرده است.