نجوایی که به اندازه فریاد بلند است!

مجله هفت به نقل از کافه نقد

جهان‌بخش جهان‌زمین

نگاهی به فیلم فریادها و نجواها


Cries and Whispers / Ingmar Bergman / USA / 1972

نوشتن درباره فیلمهای برگمان سخت است. مطلبی که بتواند به همه زوایای فیلمهای این کارگردان بزرگ بپردازد و نکته ای را ناگفته باقی نگذارد؛ نوشته ای که بتواند ذره ای از شکوه و عظمت فیلمهای او را بازگو کند. پس از تماشای فیلم فریادها و نجواها(۱۹۷۲) برای دومین بار، تصمیم گرفتم تا یادداشتی محقرانه بر این فیلم بنویسم.
در مواجهه با این فیلم، اولین چیزی که توجه را به خود جلب میکند، کاربرد بسیار فراوان رنگ قرمز در تزیینات داخلی خانه است. این غالب بودن رنگ قرمز در فضای خانه، علاوه بر بخشیدن جلوه بصری فوق العاده به تصاویر فیلم و باز گذاشتن دست فیلمبردار برای خلق قابهای چشم نواز (کارکرد فرمال)، تماما در خدمت محتوای فیلم است. این رنگ قرمز تصویرگر فضای رنج آلود خانه است که تمامی کاراکتر ها را در بر گرفته. استفاده فراوان از فیِد های قرمز رنگ در فیلم، مخصوصا در هنگام عزیمت از صحنه های خاطره/ رویا به جهان واقعی، نشان دهنده این کارکرد تماتیک رنگ قرمز است. میزانسن های داخلی در این فیلم، عمدتا فاقد عمق میدان هستند و معمولا نیز عمق تصویر توسط یک دیوار یا پرده به رنگ قرمز محدود میشود. این محدود بودن عمق میدان، در تضاد با سکانس پایانی فیلم معنا پیدا میکند؛ جایی که در آن سه خواهر و آنا (مستخدم) هر سه در لباسی سفید در میان باغی وسیع مشغول قدم زدن هستند. عمق میدان زیاد در تصاویر این سکانس حس رها شدن و آزادی را به بیننده منتقل میکند که دقیقا در راستای مونولوگ اگنس در این سکانس است. این سکانس را با سکانس اول فیلم در خانه مقایسه کنید. در آنجا نیز هر چهار کاراکتر فیلم، لباسی سفید بر تن دارند، ولی محدود بودن عمق میدان و محصور بودن آنها در یک فضای سرخ رنگ، حس خفگی و رنج و عذاب را به بیننده منتقل میکند.
برگمان در فریادها و نجواها در امر روایت کردن رابطه میان چهار زن بسیار استادانه عمل کرده است و شاید در مقوله شخصیت پردازی، این فیلم را بتوان در کنار شاهکار هایی مانند توت فرنگی های وحشی و فانی و الکساندر قرار داد.

اولین کاراکتری که در فیلم به آن پرداخته میشود، کارکتر خواهر بیمار (اگنس) است. او از نظر سنی بین دو خواهر دیگرش قرار میگرد و در اصل هم از نظر سنی و هم از نظر عاطفی نقش واسطه را میان آن دو ایفا میکند، به طوری که بیماری شدید و سپس مرگش مسبب نزدیک شدن خواهرانش به یکدیگر (هرچند برای مدتی کوتاه) میگردد. همانطور که در فیلم نیز نشان داده میشود، کاراکتر اگنس ازدواج نکرده است و نوعی فروخفتگی جنسی در وی وجود دارد. این امر را میتوان در یکی از سکانس های خاطرات وی مشاهده کرد، جایی که عمه او مشغول تعریف کردن داستانی با استفاده از یک فانوس خیال (فانوس خیال وسیله ای که در آن عکس هایی مانند اسلاید قرار داده میشود و تصویر آنها توسط نور شمع روی دیوار می افتد. برگمان در فانی و الکساندر نیز با نشان دادن فانوس خیال، علاقه اش را به این ابزار بازی کودکانه نشان میدهد و این علاقه به حدی است که کتاب اتوبیوگرافی برگمان نیز فانوس خیال نام دارد.) است و قسمتی از تصویر، شکل قضیب مانندی است که برگمان با نشان دادن آن طرح قضیب مانند که در حال بزرگ شدن است و سپس کات زدن به چهره بهت زده اگنس خردسال، همه چیز را برای بیننده روشن میسازد. آن فروخفتگی جنسی که در سطور قبلی به آن اشاره شد، در این سکانس خاطره و از طریق ضمیر ناخودآگاه خود را نشان میدهد. (حتی میتوان اندکی جسارت به خرج داد و فانوس خیال در این سکانس را نشانه ای از فرافکنی این میل سرکوب شده توسط ناخودآگاه دانست.) به عنوان مثالی دیگر، به سکانس برخورد دکتر و اگنس توجه کنید که نحوه برخورد اگنس با دکتر به گونه ای است که گویی چیزی (جنسی) را از وی طلب میکند. اگنس در دوران کودکی همواره در پی محبت مادرش بوده، ولی هرگز از آن بهره مند نشده است و آنا است که این کمبود را برای وی پر میکند. سکانس های درد کشیدن اگنس در شب که آنا بر بالینش حاضر میشود و سرش را روی سینه خود میگذارد، موید این نکته است. در سکانس پایانی نیز که هر سه خواهر سوار بر تاب میشوند، آنا مانند یک مادر مشغول تکان دادن آنها میشود. این تصویر کردن کاراکتر آنا به عنوان مادر هنگامی معنای عمیق تری پیدا میکند که میفهمیم فرزند آنا (دختر خردسالی که دکتر برای معاینه اش به آن عمارت می آید) به علت بیماری ای در گذشته است (حیف است در اینجا اشاره ای نکنیم به این نکته که برگمان چقدر استادانه و با چند دیالوگ کوتاه این ماجرای بیماری و درگذشت فرزند اگنس را برای بیننده بازگو میکند.) و این رابطه جبران کردن کمبود مادر/ فرزندی در رابطه میان آنا و اگنس رابطه ای دوطرفه است. اگنس که از محبت مادر بی بهره بوده مادرش را در قالب آنا میبیند و آنا نیز که فرزندش را از دست داده، همچون یک مادر به فرزند بیمارش (اگنس) محبت میکند. با اندکی تامل میتوان مشابه این داستان را در سرگیجه هیچکاک نیز دید. در سرگیجه، اسکاتی زن مورد علاقه اش (مادلین) را از دست میدهد و پس از آن و در تلاش با کنار آمدن با این رخداد تروماتیک، میکوشند تا ابژه ای برای میل خود بیابد و اینجاست که جودی وارد داستان میشود؛ اما در نهایت این ابژه جایگزین برای میل نیز میمیرد و اسکاتی در لبه میان مرگ و زندگی بر بالای برج ناقوس کلیسا باقی میماند. در فریادها و نجواها نیز آنا که فرزند خود را در اثر یک بیماری از دست داده، میکوشد تا برای میل محبت مادری خود ابژه ای بیابد که در نتیجه آن مانند یک مادر به اگنس بیمار کمک میکند، اما در انتها اگنس نیز میمیرد و گویی آنا برای بار دوم فرزندش را از دست میدهد.

شخصیت دیگری که در فریادها و نجواها به آن پرداخته میشود، خواهر کوچکتر یا ماریا با بازی لیو اولمان است. همانطور که در خاطرات کودکی اگنس میبینیم، ماریا از ابتدا رابطه خوبی با مادرش داشته است و به همین دلیل است که گویی او ترجیح میدهد تا در همان ایام خوش کودکی باقی بماند. خنده های سرخوشانه و واکنش های حسی شدید (کاملا در تضاد با خواهر دیگرش کارین) از طرفی و تمایل به خوابیدن در تخت خواب دخترش از طرف دیگر نشان دهنده این نکته است. رابطه میان او و شوهرش بسیار سرد و بی روح است، گویی همسر ماریا از علاقه میان وی و دکتر و رابطه آنها با خبر است. از طرفی دکتر نیز ماریا را تحقیر میکند و به علاقه وی بطرز سنگدلانه ای واکنش منفی نشان میدهد.

در نهایت باید به خواهر بزرگتر یا کارین بپردازیم. در ابتدای فیلم و پس از نشان دادن صحنه درد و رنج اگنس، نمای کوتاهی را میبینیم که در آن صدای تیک تاک ساعت شنیده میشود و هنگام نوشتن قلم از دست کارین روی کاغذ میفتد. میتوان از این سکانس ترس کارین از پیر شدن و مرگ (صدای ساعت در حکم نشانه ای از گذر زمان و درد و رنج کارین در حکم نشانه ای از حضور مرگ در محیط خانه) را برداشت کرد. در انتهای فیلم نیز که در یک سکانس به شدت توضیح ناپدیر، صدای اگنسِ مرده شنیده میشود که خواهرانش را به نزدیک شدن به وی و گرفتن دستش تشویق میکند، تفاوت واکنش میان کارین و ماریا به این درخواست گویای همه چیز است. کارین از این درخواست به شدت وحشت میکند و وسعی میکند آن (مرگ) را تکذیب کند (“منقلب کننده است… منزجر کننده است… بی معنیه”) اما ماریا که جوانتر است، تنها سعی میکند با آورن بهانه های دنیوی آن را به تعویق بیندازد. (“همسر و دخترم به من نیاز دارند”) همسر کارین در شمایل یک پدر مستبد ظاهر میشود و این استبداد به حدی است که کارین برای فرار کردن از رابطه جنسی با همسرش تن به اختگی میدهد. یکی از نکات مبهم فیلم رابطه میان ماریا و کارین است. در یک سکانس عجیب، به نظر میرسد که ماریا مشغول اغوا کردن کارین است و کارین نیز با وحشت او را پس میزند، اما در انتهای فیلم که کارین در این باره از ماریا سوال میپرسد، ماریا به کل آن شب را تکذیب میکند. از اینجا و با فرض کردن رویا بودن آن سکانس عجیب اغواگرانه، میتوان نوعی کشش همجنس خواهانه در کارین نسبت به خواهر کوچکتر و جذابترش را برداشت کرد و اینجاست که آن سکانس اختگی نیز معنا پیدا میکند.
گفتن از بازی عالی بازیگران و فیلمبرداری فوق العاده سون نیکویست در فیلمهای برگمان تکرار مکررات است. نیکویست که همواره تصویربرداری فیلهای برگمان را در بالاترین سطح انجام داده بود، در اینجا شاهکار می آفریند. قابهای نیکویست در این فیلم چشم ها را خیره و قلب ها را به لرزه در می آورد. موسیقی شوپن و باخ نیز به اندازه و در جای مناسب به کار رفته و بسیار تاثیرگذار است.

فریادها و نجواها تصویرگر چهار انسان رنج کشیده است که دیوارهایی سرخ رنگ از جنس رنج و عذاب همه آنها را دربرگرفته است. برگمان نمیخواهد برای از بین بردن مشکلات گوناگون بشری نسخه ای بپیچد، اما تنها به طرح مساله نیز اکتفا نمیکند. او دوای رنج ها ما را در همدلی و نزدیکی با دوستان و خویشاوندانمان میداند. همانطور که اگنس که خود نیز به مرگ قریب الوقوع و دردناکش آگاه بود، از حضور در کنار خواهرانش با عنوان “کامل شدن” یاد میکند و چه زیباست این کامل شدن…