Emrah Blkn Google fuck you Skype hakanakdan@outlook.com ulaş bana. Emrah Blkn Google fuck you Skype hakanakdan@outlook.com ulaş bana. Emrah Blkn Google fuck you Skype hakanakdan@outlook.com ulaş bana.

نقد کتاب: تمام نورهايی كه نمی توانيم ببينيم

مجله هنری هفت به نقل از کاروژ


تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم / آنتونی دوئر، مریم طباطبائی‌ها

رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» داستانی است که در طول ده سال توسط آنتونی دوئر نویسنده آمریکایی خلق گردیده که موفق به کسب جایزه پولیتزر ۲۰۱۵ شد. جایزه‌ای معتبر که هر ساله در آمریکا از سال ۱۹۱۷ با نظارت دانشگاه کلمبیا به روزنامه‌نگاران، نویسندگان، شاعران و موسیقی‌دانان اعطا می‌شود.

این رمان الهام گرفته از حوادث و وقایع جنگ جهانی دوم است و روایتش درست از آگوست ۱۹۴۴، یعنی دو ماه پس از آغاز جنگ جهانی دوم شروع مي‌شود. نوع نگارش آن به گونه‌ای تخیلی و لایه‌دار است و اغلب جملاتش در ذهن ماناست چرا که با ظرافتی درخور توجه و با پرداختن به جزئیات نگاشته شده است به شکلی که تصور می‌شود نویسنده تمامی این لحظات و اتفاقات را در دنیای واقعی تجربه نموده است و اکنون مستندوار آنها را بر روی کاغذ آورده است. داستان حکایت سرگذشت دو نوجوان است؛ یک نوجوان آلمانی با نام «ورنر فِنيگ » که از هوشی نسبتا بالا برخوردار است و با خواهرش، “یوتا” پس از فوت پدرشان در حادثه معدن، در یتیم خانه‌ای زندگی می‌کند.

نوجوانی که آينده‌اي پيش روي خود تصور نمي‌‌کند چرا که بر اساس قانون دولت آلمان نوجوانان اهل منطقه او، همين كه پا به نوجواني مي‌گذارند بايد در معدن مشغول به كار شوند، اما او اعجوبه‌اي است و همین باعث می‌شود تا مسیر زندگی‌اش تغییر کند. لذا او طی اتفاقاتی ملحق می‌شود به یک آکادمی بی‌رحم هیتلر  و در آنجا ماموریتی می‌گیرد که  او را به قلب جنگ می‌فرستد و در نهایت او را در سنت مالو، با «ماری لاورا» نوجوان دیگر قصه آشنا می‌کند. دختر فرانسوی نابینایی که تنها تکیه‌گاهش پدرش می‌باشد. پدری که با تلاش بسیار و به طرق مختلف به ماری کمک می‌کند تا به گونه‌ای بتواند از دیگر اعضا و حواسش استفاده کند تا نابینا بودنش مشکلی برایش ایجاد نکند. پدری که با تلاش بسیار ماکتی از محله زندگی‌اشان درست می‌کند تا ماری با دست کشیدن به آن بتواند محله و نقشه آن را به خاطر بسپارد تا در شرایط خاص که مجبور است تنها از خانه بیرون برود، راه خانه را گم نکند.

این قصه حکایت جنگ و حاشیه‌های پیرامون آن است. چیزی که ورنر و ماری در اعماق آن، بخشی از زندگیشان را زیستند. اما امید به ادامه زندگی هرگز در وجودشان خاموش نگردید چرا که توانستند در لایه های زیرین افکارشان همواره، امید را زنده نگه دارند.

تلاش این دو جوان برای ساختن آینده‌ای روشن بر خرابه‌های جنگ، آن چیزی است که اصل و خمیر مایه این قصه پر فراز و نشیب و گیرا را تشکیل داده است. گویی آنان برآنند تا در تاریکی‌های زندگی به دنبال هر شعاع نوری که می‌بینند بروند تا شاید بتوانند منبع روشنایی را بیابند. آنها می‌خواهند “تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم” را کشف کرده و در پرتو آن راه را بازشناسند، راه زندگی و زنده ماندن را. هر چند این امید در درون ورنر بسیار کم نورتر از ماری لاورا است و به چشم نمی‌آید، اما هست و با کمی تامل می‌توان به وجود آن پی برد.

اوج و زیبایی این قصه پرشور در قسمتی است که نویسنده با مهارت، این دو نوجوان را که هر کدام در یک کشور ساکن هستند و به نوعی با یکدیگر در جنگند، به هم می‌رساند و سرنوشتشان را به شکلی گیرا و پر جذبه به هم گره می‌زند.