نقد فیلم: سلام بمبئی

در ادامه نقد فیلم سلام بمبئی را میخوانید!


سلام بمبئی ؟
سلام بمبئی : دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم و … هیچ
فیلم تمام شده بود و من مدام با خودم تکرار می کردم حیف ، حیف ، حیف . حیف از این فیلم ، حیف از این همه امکانات ، حیف از این ایده خوب ، حیف از من تماشاگر ، حیف از همه چیز . چرا فیلمی با این همه امکانات ، سوپراستار ، ایده خوب ، و تماشاگران چشم به راه ، تنها چیزی که عایدمان می کند رگبار کردن دوست دارم دوست دارم دوست دارم های پی در پی برای هیچ و پوچ است .

فیلم به شکل عجیب و غریبی و بر حسب تصادف یادآور عاشقانه تایتانیک جیمز کامرون است . ورود پسر جوانی به مکانی تازه ، دیدن دختر و دلباختگی ، خودکشی دختر ، آشنایی دختر و پسر ، نامزدی و ازدواج اجباری دختر ، رهایی و تجربه شیرین و شورانگیز عشق برای دختر ، مخالفت های خانوادگی ، مقاومت و مرگ یکی از عشاق

البته نمیتوان مخالف الگو برداری و کپی کاری از فیلم های خارجی بود و نمیتوان هم به فیلمنامه نویس به خاطر این کار خرده ای گرفت ، ولی میتوان یک نکته اساسی را گوشزد کرد که کپی هیچ وقت برابر با اصل نیست . کاش کارگردان این فرصت بزرگ برای خود و سینمای ایران را مغتنم میشمرد و به دور از کپی کاری های ناشیانه ، و تکرار کلیشه های مرسوم اثری اصیل و ماندگار از خود به یادگار میگذاشت . اثری که با یک بار دیدن مخاطب را پس نمی زد و میتوانست الگویی برای احیای فیلم های عاشقانه در سینمای ایران باشد ، ژانری که در پیچ و تاب های سینمای روشنفکرانه و اجتماعی دهه های اخیر به فراموشی سپرده شده و تنها بارقه های آن در تلویزیون و سریال سازی به چشم میخورد .

بزرگترین و اصلی ترین ایراد این فیلم و به طورکلی سینمای تجاری و گیشه ای کشور دست کم گرفتن فیلم ، فیلم ساز و مخاطب است . فیلم ساز محترم و فیلمسازان محترم تر از او خود را کمتر از ان می دانند که بتوانند فیلم تجاری ای بسازند که در آن استاندارهای حداقلی در داستان گویی رعایت شود چه برسد به استانداردهای فرمی و ….

فیلمنامه فیلم به راحتی با چند بار بازنویسی و مشاوره از فیلمنامه نویسان با تجربه تر سر و شکل منسجم و روان تری پیدا میکرد . اما ساده ترین چیزی که به ذهن فیلمساز محترم رسوخ کرده ماله کشی فیلمنامه با سوپراستارهای فیلم ، تصاویر کارت پستالی ، دیالوگ های عاشقانه بیش از حد ، رقص و آواز و رنگ و لعاب است . این روند و جریان انقدر در سینمای ما ادامه پیدا کرده که تماشاگر و مخاطب ایرانی با دیدن این نوع فیلم ناخودآگاه ایرادها و نواقص ان را امری عادی و به پای تجاری و گیشه ای بودن ان می گذارد . چه چیزی از این بهتر برای فیلمساز که با خیال راحت هر نوع فیلم و سینمایی را به خورد مخاطب خود بدهند .

این سینما و این نوع فیلم ها در وهله اول متکی به داستان گویی و چفت و بست های داستانی هستند . فیلمی که از همان اول فیلمنامه ان لنگ میزند بحث کردن از کارگردانی و فضاسازی و… بیشتر شبیه شوخی به نظر می رسد . یادمان نرود که کارگردانی ، فضاسازی و باورپذیری یک فیلم در ابتدای امر در فیلم نامه نوشته شده آن شکل می گیرد و بعد قالب تصویری به خود می گیرد .

از کوروساوا نقل شده که یک کارگردان بد با یک فیلمنامه خوب می تواند فیلمی متوسط بسازد، اما یک کارگردان خوب با یک فیلمنامه بد راه به جایی نمی برد . فیلمنامه سلام بمبئی را هر کس دیگری میساخت چیزی بهتر از این نمی توانست دربیاورد حتی شاید از این فاجعه بارتر هم میشد .

در حین نوشتن این متن  به فیلم و فیلمساز محترم ، و سرمایه گذاران  محترم از او و … که فکر میکردم ، به کارگردان و عوامل را میدهم از هر کاری برای کشاندن مخاطب به سینما استفاده کنند ، ولی به چه قیمتی ؟

به راستی ابن همه جار و جنجال ، این همه رنگ و لعاب ، این همه رقص و آواز ، این همه گریه و زاری برای چه ؟ آقای علی یا بهتر بگویم اقای گلزار قبری که بالای سرش گریه میکنی هیچ مرده ای داخلش نیست .

نویسنده : عباس احمدی

وبلاگ :
http://naghdtonaghd.blogfa.com