نقد فیلم: خوابم می‌آد!

مجله هفت به نقل از کافه نقد

آراز بارسقیان

سینمای خوب جسارت می‌خواهد!


خوابم می‌آد / رضا عطاران / ۱۳۹۰

تکراري است اگر بگويم رضا عطاران را سال‌هاست با کارهاي طنز تلويزيوني‌اش (چه در مقام بازيگر، چه در مقام کارگردان) مي‌شناسيم. تکراري نيست اگر از خودمان بپرسيم چرا طنازهاي تلويزيون ما عوض اينکه خودشان را تا حد يک بازيگر ساده در کمدي‌هاي بي‌ارزش سينما نزول ‌دهند، گاهي دست به ريسک نمي‌زنند و شروع به ساختن فيلم خودشان نمي‌کنند. فيلمي با ايده‌ها و نگاه خودشان به معقوله‌ي کمدي و طنز. جواب ساده است و در عين حال پيچيده. خُب پا گذاشتن در چنين حيطه‌اي با وجود سرمايه‌گذاري سنگين مي‌تواند ريسک بالايي داشته باشد. اگر فيلم فروش نرفت چه؟ آيا طناز تلويزيوني ما به آن مرحله رسيده است که بتواند از عهده‌ي يک فيلم سينمايي، نه يک مجموعه‌ي تلويزيوني، بر آيد؟
سينماي خوب جسارت مي‌خواهد و اين روزها استفاده‌ي خوب از ايده‌هاي پراکنده و متمرکز عنصري است که يک سينماگر بايد بسيار بيشتر از قبل داشته باشد. رضا عطاران در اولين تجربه‌ي کارگرداني‌اش در سينما نشان داد که قابليت‌هاي زيادي دارد و صبري که در تمام اين سال‌ها از او ديده‌ايم دليلش رسيدن به پختگي‌اي بوده که در هر نما از فيلم شاهدش هستيم. استفاده‌ي درست و به‌جا از دوربين، حرکت‌هاي نزديک شونده و دور شونده و در کنار آن فضاسازي به‌خصوص و دور از کمدي‌هايي سطح پاييني که در سينما شاهدش هستيم، بيننده را شايد در نگاه اول بسيار متعجب کند. ساختن فيلمي که تمام لحظاتش خنده‌دار باشد و کلي ارجاع به فيلم‌هايي که تا به حال ديده‌ايم بدهد، کار سختي است و رضا عطاران از همان نماي اول موفق به اين کار مي‌شود. از شروع همان روايت.
فيلم داستان معلم مدرسه‌ي سي‌وچند ساله‌اي است که زياد در زندگي‌اش موفق نبوده. اصلاً بهتر است بگوييم موفق نبوده. آدمي است که به نقطه‌ي پوچي رسيده و اين را از همان کتابي که روي شکمش در هنگام خواب گذاشته مي‌شود فهميد: «بيگانه» نوشته‌ي آلبر کامو. يک نشانه‌ي ديگر هم کارگردان مي‌دهد: تصويري از کافکا روي پنکه‌ي خانگي و سوسکي سر و ته مرده که يادآور موقعيت داستان «مسخ» نوشته‌ي کافکاست. اگر ترجمه‌ي درستي بخواهيم از واژه‌ي ابزورد ارائه دهيم، مي‌توانيم از واژه‌ي دکتر ناظرزاده استفاده کنيم: «معناباختگي». شخصيت رضا در ابتداي «خوابم مي‌آد…» دچار يک معناباختگي محض است. مردي که حتي از انتخاب شغلش هم زياد راضي نيست. او مي‌گويد شايد مي‌توانسته پيانيست شود، شايد هم يک کبابي. ولي معلم حساب مدرسه راهنمايي شده. معلمي که کسي زياد جدي‌اش نمي‌گيرد.
معناباختگي در تمام جوانب زندگي‌اش ريشه دوانده. از تدريس‌هاي خصوصي‌اي که مي‌رود، تا بدشناسي‌هايي که مي‌آورد و حتي عکس بازيگر هندي‌اي که به ديوار مستراح خانه‌شان نسب است. او هنوز با خانواده‌اش زندگي مي‌کند. پدر و مادري که هنوز فکر مي‌کنند دوران دهه‌ي شصت است. پدري که ليف و کاسه و آفتابه مي‌فروشد و مادري که سنتي است. حتي و حتي خداداد عزيزي‌اي که يک مرتبه در آسانسور ظاهر مي‌شود، ولي شخصيت درست در حالي که دارد مستقيم به عزيزي فکر مي‌کند، اصلاً توجهي به حضور فيزيکي او نمي‌کند. اين يعني اوج معناباختگي.
خلق چنين موقعيتي ما را به سمت کمدي سياه پيش مي‌برد. کمدي‌اي که در عين تراژيک بودنش، شما را مي‌خنداند. يعني درست يک موقعيت «ابزورد»،‌ يا بهتر است بگويم «معناباخته». در چنين مواقعي فقط يک نقطه است که مي‌تواند شخصيت را نجات دهد و آن نقطه، عشق است. و عشق مساله‌اي است که شخصيت ما با آن هم مشکل دارد. او موقعيت‌هاي خودش را به خاطر شخصيت آرام و توسري خورش از دست داده.
فيلم‌نامه به شکلي خيلي درست از وارونه کردن ژانرها بهره مي‌برد. بحث دزدي‌اي که در ميانه‌هاي فيلم شکل مي‌گيرد به نوعي وارانه کردن ژانر نوآر در سينماست. مرد به خاطر عشق به زن، حاضر است برايش هر کاري بکند، به خاطرش دروغ بگويد، دزدي الکي بکند، ماشين بدزد، دور خانواده‌اش را خط بکشد و در نهايت آدم ربايي بکند و بر سر همين آدم ربايي جان خودش را از دست بدهد. يکي از عناصر ژانر نوآر همين موقعيت است: يعني مرد به خاطر زن (که در آن‌جا شخصيتي قوي دارد) خودش را زيرپا مي‌گذارد و به نوعي طعمه‌ي زن مي‌شود. در اين فيلم هم با تمام طنزش موقعيت نهايي شخصيت چنين است. فيلم مسلماً با ژانري که در سينما به نام «کمدي مسخره» بازي مي‌شناسيم فاصله دارد، چون قاعده‌ي آن ژانر سر و ته کردن تمام عناصر ژانر نوآر است، اما در «خوابم مي‌آد…» اين اتفاق به طور کامل نمي‌افتد و هر چند عدم چنين اتفاقي به معناي بد يا ناموفق بودن فيلم نيست.
همين که در نهايت متوجه مي‌شويم راوي در کلِ فيلم مردي مُرده بود، خودش موقعيت معناباختگي شخصيت را تکميل مي‌کند. در کنار تمام اين‌ها نمي‌شود فيلم را ديد و از کنار بازي بازيگرانش به راحتي گذشت. بازي‌ها به نوعي اتفاقي بود که شايد هميشه از خودمان مي‌پرسيديم کي قرار است بيفتد: کي قرار است بالاخره از بازيگران کليشه‌ شده‌ي تلويزيون و حتي سينما نقشي مناسب و در خور کشيده شود؟ کاري که عطاران به عنوان کارگردان بسيار خوب از عهده‌اش بر آمده. اولين آن‌ها هم بدون شک نقشي است که اکبر عبدي بازي مي‌کند. عبدي اين بار بدون لهجه‌اي خاص فقط سعي دارد نقش يک مادر سنتي و تپلِ مهربان و به فکر پسرش را بازي کند.
نقش را به قدري طنز و شيرين از کار در آورده که مي‌توان تصوير اکبر عبدي را در فيلم‌هايي که اين سال‌ها بازي کرده تا حد زيادي فراموش کنيم. همين طور ناصر گيتي‌جاه، که هميشه نقش‌هاي تلويزيوني کوچک را بازي کرده، اين بار به خوبي در نقش پدر عصبي و کاسه و ليف فروش ظاهر مي‌شود. در واقع او در نقشي که سال‌هاست در آن جا افتاده بازي خوب و به ياد ماندي‌اي از خودش ارائه مي‌دهد. سروش صحت هم در اين فيلم از تمام نقش‌هايي که بازي کرده دور مي‌شود و تبديل مي‌شود به يک رئيس مافياي کاراکتردار. به همان ميزان حسين محب اهري، عزت‌اله مهرآوران و اصغر سمسارزاده در نقش‌هايشان خوب نشسته‌اند و جا افتاده‌اند. حتي انتخاب مريلا زارعي هم در اين ميان بسيار هوشمندانه بوده.
تمام بازيگران به خوبي در نقش‌هايشان جا افتاده‌اند. کارگرداني و فيلم‌نامه هيچ‌وقت از مسير اصلي خودش خارج نمي‌شود و با تماشاي فيلم از رضا عطاران به عنوان يک کارگردان «کار اولي» مدام در خودتان اين توقع ايجاد مي‌شود که اگر کار اول اين کارگردان اين است، بايد تا کي منتظر کار بعدي‌اش بمانيم؟