نقد فیلم: بیست و یک روز بعد

این انصاف نیست غروب جمعه ای که تمام روزش را با قهوه سرپا مانده ای و قرار است شبش را واقعا چشمهایت را ببندی و کمی بخوابی، حالا مجبوری بیدار بمانی و به تمام قابهای فیلمی فکر کنی که رفته ای و در سینمای دور افتاده ای در یک گوشه ای از این شهر ببینی. بخاطر همین میگویم انصاف نیست.

فیلم بیست و یک روز،  همانی که همه ی بالا پایینش نفسم را برید. شاید رفته بودم باز شاید فیلمی از جنس تلخ سینمای اینروزهای ایران ببینم و مزه ی گس  و تلخ زندگی یادم برود، و دقیقا اینطور هم شد تمام مدت فیلم به هیچ چیز دیگر فکر نکردم. از اول با رویای پسر نوجوانی شروع شد که اوج رویایش را سخنرانی در مقابل یک مشت اهالی سینما تصویر میکرد، اما در این فیلم تقریبا همه چیز غیر واقعی بود نه مصنوعی دقیقا غیر واقعی ، از آن ماشین بلااستفاده کنار ریل راه آهن گرفته تا مخاطبهای خیالی پسر نوجوان که مشتی لباس پهن شده روی طنابها بود( کنایه ی نشانه شناسی فوق العاده ای به توخالی بودن واقعی همه ی مخاطبهای معمولا حاضر در چنان صحنه هایی) ،چیزهای غیر واقعی حتی بیشتر از اینهم پخش بود در کل فیلم، کلاه گیس افتاده بر زمین، صحنهی اول فیلم که بازی مصنوعی شحصیتها را شاهدیم،  تا خوابها وترسهای پسر نوجوان همه چیز بنظر خیالی بود.
اما مساله اصلا مرزهای واقعیت و خیال نبود، از اول فیلم با یه عالمه نشانه به ما میگوید که چیز مهمتری برای گفتن دارد. و خب من برای همین  حرف مهمتر است که میگویم، انصاف نیست. برای حرف مهمتر رویاهای این نوجوان فروخته میشود، برای همان حرف مهمتر سفر نوجوان به دنیای مخوف “بزرگسالی” احتمالا چند
سالی جلو می افتد درست در صحنه ای که پایش را از چارچوب
آن کلوب بازی به اتاق بازی بزرگترها میگذارد، دقیقا در همان جاست که حس مکنم بزرگ میشود و خب دنیای ما بزرگها رویا سرش نمیشود، باید بفروشی اش، مثل یک شعر این فیلم از له شدن رویاها برای حرف مهمتر پرده برداشت. لحظه لحظه فیلم منتظر حرف بزرگتر میمانم، یادم رفته کجا
هستم، حتی صحنه ای نیست که با خودم بگویم میشد اینجا را برید.
همه چیز را درست چیده اند، لرزش لیوان پر از آب روی راه آهن هم درست در جای خودش بود. این انصاف نیست اما حرف مهمتر هنوز گفته نشد، یکی یکی غولها کشته میشوند و غولهای بزرگتر وارد میشوند (  دیالوگی از فیلم)، اما تو منتظری، بالاخره قطار باید بایستد، بالاخره موهای بافته شده کلاه گیس مادر باید باز شود، نمیشود که مدام گره بزنی، شبیه زن اولیس نشسته ام و میبافم و امید دارم صبح که شد خورشید بتابد و گره ای گشوده شود، اما پسر نوجوان این فیلم از من قویتر است،  حتی اگر غولها را نکشد، باز میدود، دویدن در این فیلم استعاره ی بینظیری از بچه های آسمان است. نوجوان این فیلم هم شاید میدود که تعریف تازه اش از رویا را ثابت کند، رویایی فیلساز شدنش که از یک جایی در فیلم تبدیل شد به همان حرف مهمتر، به همان حسی که احتمالا همه ی پسر بچه ها با آ آشنا هستند، همان که میگوید، میخواهم دنیا نباشد اما مادرم نفس بکشد.. برای همین میگویم انصاف نیست،  و وقتی پسر وجوان فیلم با تبر می افتد به جان آخرین حلقه ی نجات، موتورباقی مانده از پدرش، دیگر به خودم میگویم اینجا بایدیه دفعه تمام شود. اما نمیشود و باز ژمنتظر میمانم. و بالاخره پشت  چیز تمام میشود،
بالاخره پشت صندوق آن داروخانه لعنتی همه چیز تمام میشود و من آنقدر در فیلم غرق شده ام که خیال میکنم بیست و یک روز منتظر خواهم ماند تا باز این پسر حالا بزرگ شده ، هرروز مبارزه ای تازه با آن غولها خواهد کرد و بیست  و یکروز بعد درست در همان سالن قدیمی سینمای قدیمی این شهر منتظرش خواهم ایستاد و خواهم پرسید که چه کردی در این بیست و یک روز. برای همین است میگویم انصاف نیست اینهمه مرا منتظر و غرق در خود نگه داری. سینما فرار از دنیای واقعیست نه هجوم خیال فیلم به واقعیت من..

نویسنده : فاطمه غلامی