نقد فیلم: امتحان نهایی

در ادامه نقد فیلم امتحان نهایی را میخوانید.


برای مخاطبان سینمای مستقل، نام عادل یراقی با فیلم «آشنایی با لیلا» نام شناخته‌شده‌ای است. فیلمی که استاد عباس کیارستمی طراح فیلم‌نامه و نویسنده‌اش بود و به دلیل روایت خاص و عجیب‌وغریبش از آشنایی یک زن و مرد، بسیار موردتوجه قرار گرفت. عادل یراقی، متولد ۱۳۴۶ و تحصیل‌کرده آمریکاست. فیلم‌سازی را از کارگاه‌های کیارستمی آموخته و فیلم‌نامه‌نویسی را از ناصر تقوایی. آخرین کار عادل یراقی، «امتحان نهایی» دومین و متأسفانه آخرین همکاری شاگرد و استاد است. طرح فیلم‌نامه مانند «آشنایی با لیلا» را عباس کیارستمی نوشته است و بازهم مثل کار قبلی فیلم‌نامه را عباس کیارستمی با کمک عادل یراقی به رشته تحریر درآورده است. «امتحان نهایی» همه المان‌های یک فیلم ناب کیارستمی را دارد. فیلم ریتم کندی دارد که افت‌وخیز چندانی ندارد. خبری از گره‌افکنی و گره‌گشایی در آن نیست و نقطه شروع داستان، نقطه عطف ماجراست و بعدازآن اتفاق دراماتیک خاصی نمی‌افتد.

«امتحان نهایی» داستان معلم ریاضی مسئول و دلسوزی به نام فرهاد (شهاب حسینی) است که ازقضا با مادر یکی از شاگردانش به نام سعید آشنا شده و قصد ازدواج با او را دارد. دوران حساس بلوغ و قرار گرفتن در محیطی جدید و دوستانی نه‌چندان باب، شرایط را برای سعید و به طبعش، مادر و معلمش بسیار بغرنج کرده است. سعید به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند فرهاد را به‌عنوان عضوی از خانواده‌شان بپذیرد و از همین روی سر لج افتاده است. از سوی دیگر، دوستش، غلام که قبلاً به خاطر ۰٫۲۵ نمره درس ریاضی را رد شده، کینه‌ای عمیق نسبت به فرهاد دارد و با تحت تأثیر قرار دادن سعید اوضاع را خراب‌تر کرده است. این‌همه ماجرای «امتحان نهایی» است. برای مخاطب عادی که شاید انتظار یک نقطه اوج اساسی داشته باشد، یا پایان فیلم را فاقد آن تراژدی که در انتظارش بوده است ببیند، «امتحان نهایی» یکی از آن فیلم‌هایی می‌شود که آخرش بگوید خب که چه؟ اما مسئله این است که یراقی در «امتحان نهایی» جا پای استاد می‌گذارد و روایتی را به‌پیش می‌برد که کاملاً از دل زندگی روزمره انسان‌های این شهر آمده است. «امتحان نهایی» فقط برشی کوتاه از زندگی این آدم‌هاست. ما نه پیشینه‌ای از روابط فرهاد و سعید داریم و نه در آخر می‌فهمیم بالاخره عاقبت انتقام‌گیری بچه‌گانه سعید و غلام به کجا می‌کشد؛ اما هنر یراقی هم در این است که با همین فیلم‌نامه ساده و بدون پیچیدگی شخصیت‌ها را به‌خوبی معرفی می‌کند و فضای روایتش را می‌سازد.
هیچ سکانسی در «امتحان نهایی» بیهوده نیست. در هر سکانس، برای معرفی فضا و شخصیت‌ها تلاش شده است و به‌خوبی هم به بار نشسته است. فرهاد یک معلم دلسوز است، این را در سکانسی می‌بینیم که شاگردی سر جلسه امتحان برگه‌اش را تحویل می‌دهد و فرهاد صدایش می‌کند و به او می‌گوید پاسخی که خط‌زده درست است و برگه‌اش را به او پس می‌دهد، یا در سکانسی که مادر پیری در منزلش آمده تا برای بچه‌اش نمره بگیرد و فرهاد مؤدبانه به او قول می‌دهد هر کاری از دستش برمی‌آید بکند تا پسر پیرزن ترک تحصیل نکند یا در سکانسی که مأمور پلیسی به او می‌گوید خواهرزاده‌اش شاگرد فرهاد بوده و اکنون دانشگاه شریف درس می‌خواند، انگار فرهاد کیف می¬کند. در کنار این کنش‌هاست که سعی فرهاد برای امتحان دادن سعید به‌عنوان آخرین فرصتش معنا پیدا می‌کند. فرهاد دیگر مردی نیست که برای به دست آوردن دل زن دلخواهش هر کاری می‌کند، او فقط معلمی است که نمی‌خواهد شاگردش آخرین فرصت را از دست بدهد و این درجایی تبلور پیدا می‌کند که همه فکر می‌کنند فرهاد سر جلسه امتحان به سعید تقلب رسانده است و بعد معلوم می‌شود روی برگه‌ای که به سعید داده از او خواهش کرده با سرنوشتش بازی نکند. سوی دیگر این معادله سعید است. پسرکی که تا پایان فیلم شاید ده تا دیالوگ نگوید امانگاه خصمانه‌اش به فرهاد گویای همه‌چیز است. سعید در مسیر لجبازی با مادرش و فرهاد در یک مسیر خود تخریبی افتاده است که حتی خودش هم نمی‌تواند به‌درستی تشخیصش دهد؛ اما مهره اصلی این ماجراها، غلام دوست سعید است. غلام، بی‌کس و تنهاست و در یک آهنگری کار می‌کند؛ اما کینه‌ای عمیق نسبت به فرهاد دارد. همه نقشه‌های انتقام‌گیری توسط وی کشیده می‌شود و اوست که هر دم در گوش سعید می‌خواند که فرهاد نه برای کسی معلم می‌شود و نه برای مادر سعید شوهر. فرهاد و مادر سعید، پوران (لیلا زارع) معتقدند که تأثیر منفی غلام است که سعید را به این راه انداخته است؛ اما غلام، درواقع فقط یک پسربچه است. پسربچه‌ای که محبت ندیده و تنها به حال خودش رهاشده است. غلام در شهر خودش غریبه است. ظاهرش، رفتارش و صحبت کردنش با سعید و بقیه بچه‌های هم‌سن‌وسالش فرق می‌کند و از شهری می‌نالد که دیگر برایش آشنا نیست. انتخاب محله لویزان به‌عنوان لوکیشن اصلی نهایت هوشمندی یراقی را نشان می‌دهد. خیابان‌های تنگ و بافت قدیمی محله‌ای که در قرق ساختمان‌های بلند و برج‌های عظیم قرارگرفته است، درواقع وضعیتی است که غلام اسیرش است. اوج هنرنمایی یراقی در سکانسی اوایل فیلم است که تماماً در ماشین می‌گذرد. فرهاد وارد کوچه تنگ و باریک محله‌اش می‌شود و با کسبه احوال‌پرسی می‌کند و جلوی در منزلش پارک می‌کند. دوربین داخل ماشین است و از آن خارج نمی‌شود و هیچ نمایی از بیرون به ما نمی‌دهد و تقلای فرهاد برای جا دادن ماشینش در این کوچه قدیمی از طریق همین نما منتقل می‌شود. تلاش فرهاد برای پارک ماشینش و سرگیجه‌ای که از این نما به مخاطب دست می‌دهد، حس گیر افتادن در یک محیط بسته که راه فراری ندارد و از هر سو احاطه گر است، دقیقاً احساساتی است که احتمالاً غلام تجربه کرده است و حالا از سر گذرانده است. غلام علاوه بر آهنگری مرغ هم قربانی می‌کند. کاری که وقتی از سعید خواسته می‌شود ترس چشمانش را پر می‌کند آن‌هم درست زمانی که غلام برای قربانی کردن یک گوسفند فرستاده می‌شود. غلام در ابتدا اعتراض می‌کند که تاکنون این کار را انجام نداده است، اما خیلی راحت مجاب می‌شود و راهی مقصد.
برای یک نوجوانی به سن و سال غلام، تجربه چنین خشونتی، روحش را می‌پژمرد و او را نسبت به اطرافش بی‌حس می‌کند؛ مسیری که سعید تازه در ابتدای آن قرار دارد. از همین رو هم هست که نقشه انتقام پایانی سعید و غلام از فرهاد، گرچه خیلی دراماتیک نیست و انتظار بیننده را از یک پایان شگفت‌انگیز برآورده نمی‌کند، اما در عین بچه‌گانه بودن نوعی خشونت در خود دارد که هولناک به نظر می‌رسد. یراقی همان‌قدر که به روایتش اهمیت می‌دهد، «امتحان نهایی» را بافرم بی‌نظیری اجرا می‌کند. میزانسن ساده، درعین‌حال چشمگیر و دکوپاژهای بی‌نظیر که قبلاً هم در «آشنایی با لیلا» از یراقی دیده بودیم گوشه‌ای از هنرنمایی این فیلم‌ساز جوان است.
به‌هرحال همان‌طور که گفتیم شاید، «امتحان نهایی» ریتم یکنواختی داشته باشد و افت‌وخیزی که بیننده سینمای ایران به آن عادت دارد را نداشته باشد، اما یراقی برای دومین بار بعد از «آشنایی با لیلا» ثابت می‌کند که شاگرد خلف استادش، عباس کیارستمی است و اگر او نیست، مسیرش در سینمای ایران همچنان ادامه دارد.