نقد فیلم: آلماگل

در ادامه نقد فیلم آلماگل را میخوانید!


نویسنده: پری شاهین

“خیلی وقته که از این کابوس رهایی ندارم. کجایی آلماگل؟ دیگه طاقت ندارم. احساس می کنم توی یک جنگل شعله ور دارم قدم می زنم.”

اسمش نیز شاعرانه و زیباست: آلماگل! اسمی که بر دختر می گذارند و نام دریاچه ای به غایت چشم‌نواز در استان گلستان. بر صندلی خود در سینما می‌نشینی و با شروع فیلم میخکوب می شوی و این انتظاری است که از سینمای هنر و تجربه داری!

بازی رنگ و نگاه و نور و حرکت, همه حدیث شوریدگی است; انگار اتفاق خوبی در حال رخ دادن است: فیلمی متفاوت, شاعرانه‌ای پویا در سینمای ایران پس از سالها که جای خالی اش احساس می شود.

آلماگل و تایماز زوج هنرمندی هستند که برای تحصیل به ایتالیا رفته اند و همه‌چیز حاکی از روابط زیبا و عاشقانه ی این زن و شوهر است. در چهره ی زن آرامشی دیده می شود که اگر کمی تیزبین باشیم آن را در چهره ی مرد نمی‌بینیم و به جای آن ردپای تحریک پذیری را در او تشخیص می دهیم; گویی مرد اندکی یاغی است. زن برای زایمان به کشور خود و به جزیره ی آشوراده, زادگاهش, بر می گردد تا فرزند خویش را در آن آب و خاک به دنیا آورد. مرد اما,  چندی بعد طاقت نمی‌آورد و قید موقعیت خود و نمایشگاه نقاشی اش در فلورانس را می زند و به هوای یار به زادگاه خویش یعنی آشوراده بازمی‌گردد.

همه چیز خوب پیش می‌رود; مرد با جیپ خود در جاده‌ای به سمت زادگاه خویش می راند. در میانه ی سرمای زمستان و برف و خلوت جاده, ناگهان شبح همسر خود را می بیند. اینجاست که ذهن بیننده به چالش کشیده می شود. یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ این چه نشانه ای است؟ فضای تعلیق و دلهره حکمفرماست.  با هر قدم که تایماز در  آن جنگل به دنبال شبح برمی دارد, نفس در سینه ی تماشاچی که نمی داند قرار است چه اتفاقی بیفتد, حبس می شود.

تایماز که در سفری عینی در دنیای واقعیت به سوی زادگاه خویش است, در فضایی سورئال طیِ طریقی درونی را نیز آغاز می‌کند و صحنه های واقعیت و خیال در هم تنیده می شود.

تایماز به جزیره می رسد ولی نشانی از زندگی در آن نمی یابد. جهان به آخر رسیده است, انگار! او مستأصل و هراسان جزیره را زیر پا می گذارد ولی  از زن و فرزندش و دیگر ساکنان اثری نیست. هیچ چیز جز خانه های ویران و نشانه هایی چند, چون عروسک و روسریِ به جا مانده ی الماگل در کار نیست. تایماز ناگهان به پیرمردی می رسد که تنها مرد باقی مانده در جزیره است. وی که یادآور ِ یاریگرِ و پیرِ رهنمای افسانه های کهن است, به تایماز می گوید باید هرچه زودتر خانواده اش را پیدا کند وگر نه آنها را از دست خواهد داد. حس نوستالژیک شیرینِ گره خوردن داستان با اسطوره و حکایات قدیمِ مشرق زمین قلقلکت می دهد. به یاد همان قصه ی معروفِ هفت جفت کفش آهنی و هفت جفت عصای آهنی می افتی. اما چیزی نمی گذرد که همه چیز در نظرت عوض می شود.

داستانی که معماگونه تو را به بازی می خواند, در نیمه ی راه, غیرمستقیم دست به رمز گشایی می زند! داستان لو می رود… دیگر منتظر اتفاق تازه ای نیستی و هنوز تا پایان فیلم راه زیادی است.

جیپ  تایماز روشن نمی شود! هرچه سعی می کند, بی فایده است. در همین حین, اسبی بی حرکت جلوی چشمش ظاهر می شود و تو نادیده می دانی که اصالت می خواهد به جنگ مدرنیته برود!
در صحنه ای دیگر, صندوقی پیش روی او ظاهر می شود. درِ آن را می گشاید.  آیینه ای بر سطح داخلیِ  صندوق نصب است که ای کاش نبود! تایماز چند لحظه خود را درون آن می نگرد. همان مفهوم همیشگیِ خودیابی در آیینه( نه به سبکی جدید! ) به ذهن متبادر می‌شود. تماشاچیِ زیرک همین جاست که به آخر خط می رسد. می تواند چشم های خویش را ببندد و محتویات درون صندوق را به راحتی حدس بزند: یک دست لباس ترکمن. و بعد رقص آیینیِ ترکمنی و…

گرچه صحنه ها چشمگیر و دل انگیزند, قدرت و کشش معماوار خویش را از دست داده اند. و تو می دانی قهرمان فیلم در نبرد با خودِ مدرن اما تو خالی و از اصل جدا مانده ی خویشتن, پیروز خواهد شد و دیگر چیزی نیست که تو را بر صندلی نگاه دارد: قهرمان ما بر سرمای مدرنیته غلبه خواهد کرد.

وقتی تایماز را می بینی که به نقطه ی آغازین سفر, در اوایل فیلم, یعنی همان جنگل برفی و سرد بازگشته و سفرِ درونی جای خود را به واقعیت داده است و قهرمان ما که چشم بد از او دور باشد! کاملا به آگاهی رسیده است! همان ناامیدیِ همیشگی در تو جان می گیرد که این بار هم مثل همیشه از نیم ساعت اول فیلم, تهِ ماجرا از پسِ شیشه ی شفاف سینما به خوبی معلوم بود و به خود می گویی: شاید وقتی دیگر…

پی نوشت:
به کارگردان محترم این فیلمِ خوش ساختِ شاعرانه جناب اقای فرشاد فرشته حکمت خسته نباشید می گوییم و می دانیم فیلم ساختن چه کار سختی است, آن هم در شرایط موجود و می دانیم که ۱۲ سال در اکران فیلم وقفه ایجاد شد و هر چیز در زمان خود جلوه ای دیگر دارد, اما تماشاچیِ سینمای هنر و تجربه ضمن تشکر, انتظارِ بیشتری دارد.