مقاله: مارکس، نیچه، کوبریک (۲)

مجله هفت به نقل از کافه نقد

مصطفی مرشدلو


قسمت دوم

مارکس
عقاید مارکس درباره دین را باید در سپهر تأملات او درباره ایدئولوژی تحلیل کرد. ماهیت اندیشه و تأملات مارکس، سیاسی بود.به همین دلیل، هر آنچه را به گونه‌ای با مقولات حکومتی و تقسیم قدرت و صورت‌بندی جامعه ارتباط دارد، می‌توان در افکار او سراغ گرفت.به همین شکل، او اقتصاد را در سپهر سیاست و گفتمان سیاسی تحلیل کرد و هم معرفت و آگاهی اجتماعی و هویت یا بی‌شخصی را در آن کاوید.در همین مباحث، او به دین هم توجه کرد.دوره بلوغ‌اندیشگی مارکس، دورانی بود که هگل و کانت بر جهان روشن‌فکری سیطره واقعی یافته بودند.کانت میان چند مقوله تفاوت قاطع قایل شده بود.او دین و هر آنچه را مربوط به حوزه غیرمادی زندگی بشر بود، با عنوان مقولات فی نفسه یا نوین از حوزه تعقل و اندیشه خارج و به این ترتیب، به قول خودش، با محدود کردن عقل، جایی برای ایمان باز کرد.پس از کانت نیز هر اتفاقی در عالم فلسفه با تأثیر این تمایز قاطع کانت میان امور فی نفسه و امور محسوس یا فنون بود.
مارکس هم در فضایی زیست که کانت، حاکم مطلق اندیشه به شمار می‌آمد.به همین اعتبار، او دین را نه امری عاقلانه و قابل بحث، بلکه امری احساسی و مربوط به قلمرو غیرمادی بشری می‌دانست و اساس تحلیل‌های خود را بر این فکر رایج در حوزه الهیات؛ یعنی تمایز میان عقلانیت و دین یا ایمان بنا کرد.او ترسی از دین داشت که آن را باید نتیجه سال‌ها مشقتی دانست که مسیحیان و عقاید مسیحی بر او و خانواده‌اش تحمیل کرده بودند.او اساسا یک فرد غیرمتدین و منتقد بود.بنا به ملاحظاتی که درباره خصلت سیاسی اندیشه مارکس و فضای روشن‌فکری حاکم بر مباحث دین‌شناسانه یا ایمان‌گرایانه عصر او بیان شد، نتیجه کاملا مشخص است.مارکس، دین را محکوم می‌کرد و اساسا آن را امری تخدیرکننده می‌پنداشت.به باور وی، همان گونه که ایدئولوژی به هویت غیراصیل انسان‌هایی که در جامعه می‌زیند، کمک می‌کند و از این طریق دولت را برای ادامه بقا یاری می‌دهد، دین هم دقیقا چنین کارکردی برای نهاد، قدرت می‌یابد.دولت از دین کمک می‌گیرد تا با تحمیل عقاید دنیاگریزانه و انفعال‌گرایانه، آنها را در چارچوب‌های مورد نظر خود حفظ کند.به این ترتیب، به نظر او، دین در دست دولت چونان یک اهرم کنترل اجتماعی و تحمیل اهداف موردنظر طبقات فرادست بر طبقات فرودست، اجتماعی است.او این افکار را در جمله کوتاه و معروفی چنین خلاصه کرد:
دین افیون توده‌هاست.
تفسیر این جمله مارکس باید این باشد که دین و حضور افکار مبتنی بر ایمان و دین- آن هم دین مسیحی-سست‌کننده اراده توده‌ها برای تغییر وضع موجود و ادامه استمرار رابطه خدایگانی و بندگی است.

نیچه
نیچه هم زاده همان دوران پرتنش است.افکار فلسفی و روشن‌فکرانه بسیار گوناگونی در دوره زندگی او وجود داشت.گسترش افکار الحادی و توسعه افکار دینی مبتنی بر تجربه‌های معنوی، ویژگی‌های دوران نیچه‌اند.نیچه در خانواده‌ای که جزو کشیشان و معلمان مدارس دینی بودند، به دنیا آمد.او در مدارس دینی تحصیل کرد و با مباحث زبان‌شناسی آشنا شد.این تحصیلات بعدها در وابستگی عمیق نیچه به فرهنگ و فلسفه یونان مؤثر بود.نیچه در برابر یک تناقص اساسی که در بطن مسیحست وجود داشت، قرار گرفته بود؛تناقصی که به واقع هیچ‌وقت در درون مسیحیت پاسخ قاطعی پیدا نکرد و آن هم ماجرای«تثلیت»بود.بنابر نامه‌های معتبری که در تاریخ مسیحیت وجود دارد، مسیح در یک اتحاد عمیق، خدا بود و در واقع، خدای تجسم یافته تلقی می‌شد.این تناقص، نیچه آشنا با یونان و فرهنگ شاعرانه و حماسی را به شدت دچار سردرگمی و تشویش می‌کرد.از یک سو، با مسیحیتی رو به رو بود که دنیاگریزی و رهبانیت را ترویج می‌کرد و از سوی دیگر، با یونانی آشنایی داشت که مهد حماسه و حیات سرخوشانه بود.از یک سو، با فنای انسان در مسیح و انهدام شخصیت انسانی رو به رو بود و از سوی دیگر، با اومانیسم کم‌نظیر یونانی که بشر را به اوج آزادی و اختیار رهنمون می‌شد.در این میان، نیچه دل‌بستگی بیشتری به نیروهای خود داشت.همین گرایش شخصی به او در انتخاب مسیر زندگی‌اش کمک کرد.البته نمی‌توان از دعواها و مباحثی که بر ضد یهودیت هم وجود داشت، به راحتی گذشت.نیچه به شدت گرایش‌های ضدیهودی‌گرایانه‌ای از خود نشان می‌داد.
در نظر نیچه، دین مسیح نماد زندگی بسیار منفعلانه‌ای به شمار می‌رفت.نیچه در تبارشناسی اخلاق، چنان به مسیحیت حمله می‌کند که گویی آن را مایه و اصل بدبختی انسان آسمانی زمانه‌اش می‌پندارد.در آنجا نیچه می‌گفت مسیحیت یک توطئه تاریخی بود که یهودیان با علم کردن آن، انتقام خود را از بشریت به تمام معنی کلمه گرفتند و نژاد انسان را به وسیله آن سمت پستی طبع کشاندند.در چنین گفت زرتشت هم نیچه ایده‌ خود را درباره مرگ خدا یا به تعبیر بهتر، مرگ عیسی گسترش داد و به ایده بازگشت جاودانه رسید؛ایده‌ای که در بنیاد خود به نوعی بی‌تأثیری خدا در تاریخ اشاره دارد و به تحکیم بنیاد ماتریالیستی می‌پردازد.او در اراده قدرت بار دیگر وحدت تمام بنیادهای مسیحیت را تخطئه کرد، ولی احتیاط بیشتری به خرج داد.رجال و اینک آن انسان هم هر یک به گونه- ای ادامه همان خط سیر فکری او درباره مسیح است.گرایش او در درک مسیحیت گرایشی است برگرفته از روان‌شناسی؛زیرا او توجه خود را به اثرگذاری‌ها و اثرپذیری‌های روانی آموزه‌های مسیحی در زندگی بشر معطوف کرد و در اراده معطوف به قدرت، آشکارا از روان‌شناسی پولس سخن به میان آورد.اعتقادهای او در حوزه دین، حول این نکته اساسی می‌چرخد که دین با اثرگذاری‌های روانی تلاش دارد، بشر را تسلیم مشیت موجودی کند که نتوانست حتی خود را از صلیب نجات دهد.این آموزه‌های تسلیم را که مسیحیت در روان انسان بر جای می‌گذارد، باید همان بی‌ارادگی بشر در تعیین ارزش‌های زندگی و سرنوشتش دانست که یونانیان باستان آن را در دست خود گرفته بودند.
با این مقدمه، می‌توان به بحث درباره تصویری پرداخت که در سینمای کوبریک از دین ترسیم می‌شود.
همان‌گونه که گفته شد، کوبریک در دهه ۶۰ چند فیلم مهم را با تهیه‌کنندگی خودش ساخت.آثاری مانند راه‌های افتخار، لولیتا و دکتر استرنج لاو.همان گونه که پیش از این آمد، در راه‌های افتخار، کوبریک با آوردن یک کشیش در فیلم، شخصیت او را در جایگاهی کلیدی قرار داد.نوع ارائه شخصیت او و موقعیت خاص آن در فیلم‌های دیگری از او بار دیگر ظاهر می‌شوند، فیلم‌هایی همچون:پرتقال کوکی و باری لیندون.در این دو فیلم هم شخصیت کشیش در جایگاه و موقعیت ویژه‌ای ظاهر می‌شود و کاربست و نقش خاصی دارد.
در فیلم پرتقال کوکی زمانی که قهرمان فیلم در زندان، مشغول گذراندن دوران زندان خویش است، کشیش در نقش یک مصلح ظاهر می‌شود و مجرمان را از خلاف‌کاری‌ها و تباهی‌های اجتماعی اخلاقی برحذر می‌دارد.درواقع، جایگاه کشیش به دلیل نقشی که در فیلم دارد، با جایگاه نیروی انتظامی و پزشکانی که طرح‌های دولت را برای اصلاح افراد اجرا می‌کنند، یکسان می‌شود.در صحنه‌هایی که قرار است قهرمان فیلم آزمایش شود، می‌بینیم که چگونه کشیش در کنار دکترها و مأموران دولتی کنار هم نشسته‌اند و نتایج آزمایش‌ها را می‌بینند.
پیش از این، به تلقی مارکس نسبت به مسیحیت اشاره‌ای کردم.با مقایسه‌ای کوتاه می‌توان عمق اثرگذاری مارکس را بر کوبریک دریافت.نقش سیاسی دین و ارباب کلیسا و اعتقاد آنها به نوع خاصی از رفتارهای که دولت از آنها طلب می‌کند، در این فیلم بازتاب می‌یابد.پرتقال کوکی از یک نظر دیگر هم به دین و نهادهایی اشاره دارد که متولی آن به شمار می‌روند.فیلم او، داستان تعارض خواسته‌های فردی با منافع جمعی و نهاد قدرت است.در این راستا، دین نقش سرکوبی خواهش‌های ویرانگر فردی را به عهده دارد.از نوع گفتارهای کشیش در زندان به خوبی این نگرش به بیننده القا می‌شود.در همین سکانس‌ها، کوبریک با چند تصویر به بی‌اثر بودن سخنان کشیش اشاره می‌کند. حرکت‌های انحراف‌آمیزی که زندانی نسبت به قهرمان فیلم از خود نشان می‌دهد و نماهایی که به تصویر افکار قهرمان فیلم هنگام مطالعه کتاب مقدس در زندان اختصاص دارد و در آنها، قهرمان فیلم به ضرب و جرح مسیح می‌پردازد، بی‌اثر بودن دین را در شرایط خاص به خوبی نشان می‌دهند.
فیلم دیگر کوبریک که یک کشیش در بطن روایت آن نقش دارد، فیلم باری لیندون است.باری لیندون، داستان ترقی و سقوط یک انسان است که می‌کوشد طبقه خود را عوض کند، ولی نتیجه تلاش او اسف‌انگیز است.با این حال، در فصل دوم فیلم، قهرمان فیلم موفق می‌شود دل یک اشراف‌زاده را برباید و در پس مرگ همسرش به همسری او درآید.این حرکت، قهرمان را در بطن ساختار اجتماعی متفاوتی قرار می‌دهد.
در این ساختار، یک کشیش خانوادگی، جزو جدایی‌ناپذیر زندگی شخصی خانواده‌ای اشرافی است که قهرمان فیلم به آن خانواده وارد می‌شود.کشیش، شخصیتی است که در تمام مراحل و حوزه‌های زندگی خانواده‌ای که در خدمت آنهاست، حضور دارد و کارهای نادرست آنها را مشروع جلوه می‌دهد.کشیش این فیلم، تنها نقش‌هایی را بر عهده دارد که منطبق با نیازهای طبقه و خانواده‌ای است که در خدمت آنهاست.این مسئله تجسم، دیگرباره همان ایده‌هایی است که در دو فیلم یاد شده ترسیم شده‌اند.شخصیتی روحانی که هیچ پیوند و ارتباطی با جامعه و مردم دوران خود ندارد، علم و دینش را در خدمت مصالح و مطامع طبقه‌ای قرار می‌دهد که او را از نظر مالی تأمین می‌کنند.
در فیلم هم اشاره‌هایی بر این همانی و وحدت هویت روحانیت و طبقه فرادست شده است.در فرازهای نهایی فیلم که خانواده لیندون‌ها گرفتار مشکلات مادی هستند و مادر قهرمان فیلم برای سامان دادن وضعیت اقتصادی خانواده، به تعدیل کارگران و مستخدمان می‌پردازد، کشیش چنان واکنشی از خود نشان می‌دهد که گویی بدون وجود سایه خانواده لیندون‌ها، هیچ امیدی به زندگی ندارد.در واقع، او همه مسائل و سختی‌ها را به جان می‌خرد، ولی حاضر نیست دست از کار خود بردارد و خانواده لیندون‌ها را ترک کند.گویی در پشت این موقعیت خاص اجتماعی، هیچ جایگاه و اعتباری ندارد.
مدل طرح شده در این سه فیلم را به این صورت می‌توان خلاصه کرد:روحانیت در سایه ساختاری خاص، طرح می‌شود و در کلیت خود هیچ پیوند و ارتباطی با جامعه انسانی ندارد.در راه‌های افتخار در سایه ساختار میلیتاریستی، در پرتقال کوکی در سایه حوزه نیروی انتظامی و در باری لیندون تحت نظارت یک خانواده اشرافی.در هر سه فیلم، نقش روحانیت، تأمین منافع و مقاصد ساختاری است که در خدمت آن هستند.
در واقع، اگر بخواهیم در این دست از آثار کوبریک، تطبیقی با افکار مارکس و نیچه بیابیم، می‌توانیم بگوییم همان‌طور که مارکس می‌گفت، دین وسیله‌ای است در دست نیروها و طبقات برتر جامعه برای تسهیل کارهای خود.در پرتقال کوکی، کشیش خواسته‌هایی را که دولت برای تأمین آنها هزینه‌های هنگفتی بر خود تحمیل می‌کند، بی‌هیچ هزینه‌ای برآورده می‌سازد.در راه‌های افتخار، کشیش نقش کسی را دارد که هر چند ناخواسته، حکم دادگاه نظامی را توجیه می‌کند و در باری لیندون هم کشیش نقش آدمی را دارد که هر عملی را که منطبق بر نیازهای فرادستان است، صورت می‌دهد و به گونه‌ای مانع از آن می‌شود که قهرمان فیلم که متعلق به طبقه اجتماعی پایین‌تری است، بتواند مقاصد خود را برای فراروی به سطح اشراف به خوبی اجرا کند.او با خبرچینی و کارشکنی، زمینه‌های لازم را برای ضربه خوردن او فراهم می‌کند.به تعبیر دیگر، او حافظ منافع طبقه فرادست است و از مرزهای آنها پاسداری می‌کند.
در پیوند با نیچه هم می‌توان با القای احساسات انفعال‌گرایانه به وسیله روحانیان در این سه فیلم اشاره کرد که به خوبی وجه نگاه نیچه درباره مسیحیت و آثار و خواسته‌های آن را نشان می‌دهد.
این، همه ماجرا نیست.رویه دیگری هم در سینمای کوبریک نسبت به دین و معنویت وجود دارد که نباید از آنها به راحتی گذشت.دو فیلم کوبریک در میان آثار او، نگاه کاملا متحول و دیگرگونه‌ای نسبت به مقوله دین و معنویت داشتند.اودیسه فضایی و تلالؤ در مقولاتی که گفتیم قابل دسته‌بندی نیستند و به نوعی نگاه عمیق دینی و مذهبی باز می‌گردند.در این میان، می‌توان نشانه‌های افکار کسانی را یافت که نسبت به تمدن و وضعیت فرهنگی غرب، نگاه انتقادی مبتنی بر معنویت داشته‌اند، به ویژه اندیشمند عارفی همچون والتر بنیامین.
بنیامین در آثار خود، همواره نتایج فرهنگ تمدن علم‌زده غربی را نکوهش می‌کرد و بر تجربه‌های روحی و معنوی تأکید داشت.این گرایش، خود، رهاورد تعلق‌خاطر او به آیین قباله بود که جذبه و سلوک عرفانی را برای رسیدن به تجربه‌های حقیقتی و اصیل روحی، راه درست می‌دانست.
او در مقاله معروفی که درباره فلسفه تاریخ است، تمام تجربه‌های مادی بشر علم‌زده را در مقایسه با تاریخ طولانی و دور و دراز حیات در جهان، ناچیز می‌شمرد.
نوع نگاه کوبریک در اودیسه فضایی به خوبی همین جنبه‌های اندیشه‌های بنیامین را نشان می‌دهد.داستان فیلم، روایت بشری است که با تمام پیشرفت‌ها و کوشش‌های خود در زمینه علم و تسلط بر طبیعت در پاسخ‌گویی به جنبه‌های ناشناخته حیات بشری ناتوان است.این موقعیت، انسان‌های تکنولوژی‌زده را درست هم‌سنگ همان میمون‌هایی قرار می‌دهد که در ابتدای فیلم می‌بینیم که توان درک درست این مکعب اسرارآمیز را ندارند. در واقع، این فیلم نشان می‌دهد که علم توان پاسخ‌گویی به همه پرسش‌های زندگی بشری را ندارد.
در تلألو هم بار دیگر کوبریک به نکوهش فرهنگ سرمایه‌زده می‌پردازد.هتلی که بر خرابه‌های یک قبرستان سرخ‌پوستی بنا شده است؛منشأ جنایت و خون‌ریزی می‌شود. مردی که استخدام می‌شود تا در طول فصل زمستان از آنجا مراقبت کند، در پی جنونی آنی، دختران کوچک خودش را می‌کشد و خودش هم خودکشی می‌کند.نویسنده‌ای هم درست همان روند را پی می‌گیرد و وارد آن هتل می‌شود.کم‌کم اضطراب، تشویش و جنون بر او چیره می‌شود و نسبت به همسر و بچه‌اش حالت تهاجمی می‌گیرد و قصد کشتن آنها را دارد.این ماجراها همه و همه آن گونه که فیلم بیان می‌کند، محصول قطع ارتباط نویسنده با عالم متافیزیک به شمار می‌روند.
جنایت و جنون در این فیلم، محصول انزوا و قطع رابطه با جهان و جامعه و بنیادهای معنوی سنتی تصویر می‌شود.توانایی‌های فرزند او را به یاد بیاوریم، هنگامی که پیش از جنایت، وقوع قتل را به مادر اعلام می‌کند.مادر هم به سبب نوع ارتباط کاملا عاطفی که با اعضای خانواده و فرزندش دارد و در کل، در درون روابط خاص سنتی که خانواده تجسم آن به شمار می‌رود و عناصر غیرملموس متافیزیکی که فرزندش تجسم آنهاست، حضور فعالی دارد، می‌تواند به رستگاری و نجات دست بیابد.در این میان، تنها پدر خانواده است که هر گونه ارتباط خود را با خانواده‌اش قطع می‌کند و در جهان ذهنی خود و ناخودآگاه محیط غرق می‌شود.نتیجه این رفتار در تغییر منش و حس خشونت‌طلبانه پدر ظهور می‌یابد.
همان گونه که پیش از این هم گفتیم، تلالؤ، تمام مفاهیم خود را مدیون نوع اطلاعاتی است که درباره لوکیشن اصلی فیلم؛یعنی هتل بنا شده بر قبرستان سرخ‌پوستان ارائه می‌کند.تخریب سنت‌ها و اعتنا نکردن به رمز و راز جهان که در نماهای عنوان‌بندی آغازین فیلم جلوه‌ای بسیار زیبا و عمیق می‌یابد، پیشاپیش نشان‌دهنده بحران و رویدادهای ناگوار بعدی است.فرو رفتن یک ماشین تنها در درون جنگل‌ها و درختان آن هم در مقیاسی با آن وسعت، درست همان حس فرو رفتن در کاینات بی‌انتها را القا می‌کند و در عمل، بی‌توجهی نسبت به منطق خاص آنها، نتیجه‌ای جز تنهایی، انزوا، سرگشتگی و حیرانی ندارد.به هر رو، در این دو فیلم هم ساختار مشابهی حاکم است.گرفتار شدن انسان در یک فضای نامتناهی و پر راز و رمز و سرگشته شدن و حیرانی به دست آمده از آن، بن مایه هر دو فیلم به شمار می‌رود.
به این ترتیب، گمان می‌کنم شمه‌ای از آنچه را می‌توان در سینمای سینماگری ژرف‌اندیش درباره معنویت و دین سراغ گرفت، ارائه کرده باشیم.
گفتنی است کوبریک کمتر خود را گرفتار دغدغه‌های دعواهای دینی-کلامی می- ساخت.او دین را در پرتو مسائل انسانی و کاینات بررسی می‌کرد.سینمای او، دین را به عنوان یک نهاد رسمی قبول ندارد و آن را بیشتر به گرایش‌های معنوی درونی تقلیل می‌دهد.حذف آن را نیز به صورت گرایش دوم، علت حیرانی و جنون بشری قلمداد می‌کند.

کتابنامه
۱٫در مورد کوبریک کتاب‌های ترجمه و تألیف، بسیار کم است.تنها دو کتاب درباره کوبریک منتشر شده است که عبارتند از:
الکساندرواکر، کوبریک، حسام اشرفی
پل دانکن، کوبریک، سعید خاموشی
۲٫درباره مارکس هم در این سال‌ها کتاب‌های بسیاری منتشر شده است.منابع مورد بهره‌برداری در این زمینه به شرح زیر هستند:
۱٫پیتر سینگر، مارکس، محمد اسکندری، تهران، طرح نو.
۲٫حسین بشیریه، اندیشه‌های سیاسی در قرن بیستم(جلد ۲)، تهران، نشر نی.
۳٫جوزف شوپینتر، مسوسیالیسم، دموکراسی، حسن منصور، نشر مرکز.
۳٫درباره نیچه هم می‌توان به کتاب‌های زیر مراجعه کرد:
۱٫فردریک کاپلستون، نیچه؛فیلسوف فرهنگ، علی‌اصغر بهبهانی، علی‌اصغر حلبی.
۲٫فدرریش نیچه، شناسی اخلاق، داریوش آشوری، آگاه.