مسعود کیمیایی فیلمساز مهمی‌ست! چرا؟

مجله هفت به نقل از کافه نقد

پرویز نوری

چرا مسعود کیمیایی فیلمساز مهمی‌ست؟


 

«بيشترين چيزي كه ما مي‌خواهيم و سينما به ندرت به ما مي‌دهد، تنها اشاره به واقعيتي صرف است كه درون اتفاقات به وقوع مي‌پيوندد…»

رابرت وارشو (در كتاب «تجربه بي‌واسطه»)

 

 

چرا هنوز هم ما بايد مسعود كيميايي را به مثابه يكي از بهترين و مهمترين فيلمسازهاي خودمان جدي بگيريم؟ اين درست همان پرسشي است كه رابين وود در كتاب خودش درباره هيچكاك كرده بود. او گفته بود كه دريغ چنين پرسشي اصولاً بايستي مطرح شود و افزوده بود اگر بشود سينما را واقعاً به عنوان هنري مستقل به حساب آورد، به عينه در مورد كيميايي مي‌توان همين خصوصيت را به كار گرفت. سينمايش غريزي و فطري است. شايد بتوان گفت سينمايي جوشان از درون خود او – آن‌گونه كه ما هميشه منظور نظرمان بوده – به همين خاطر درك فيلم‌هايش (خاصه آنچه پيش از انقلاب ساخته است) نياز به درك ماهيت تكنيك و جوهر سينماي خود كيميايي دارد. براي آنكه بيشتر به چنين «تكنيك»ي واقف شويم، بهتر است به يكي از صحنه‌هاي فيلم آخرش «جرم» توجه كنيم تا موضوع روشن‌تر شود.
در يك نماي دور دور، در فضايي برهوت كه آسمان و جاده به هم رسيده‌اند – و يك ماشين آمبولانس سفيد رنگ در گوشه سمت راست كادر متوقف شده است – دو موجود به شكل شبح، با فيگورهايي ناشناخته به جلو حركت مي‌كنند. هر چه به جلو مي‌آيند، به جلو نمي‌رسند و در اين فضاي سراب‌مانند معلق مانده‌اند. دو موجود رها شده بر پهنه دنيايي خالي. يك ميزانسن نيكلاس ري‌اي، با همان افه و مفهوم. من به طور عمد نمايي از فيلم كيميايي را به عنوان نمونه برگزيدم كه از نظر محتوا و اهميت، در داستان شايد كاملاً عادي به نظر رسد و آشكارا فاقد هرگونه خصوصيت برجسته باشد. در حقيقت مي‌شود از هر فصل «جرم» چنين نمونه‌اي مشابه استخراج كرد. ليكن به عقيده من اين نمونه نسبتاً مناسبي است از آنچه آن را «لحظه واقعيت تصوير» مي‌ناميم و هر لحظه داستان به‌گونه‌اي مجزا و در خدمت همان «لحظه خاص» است.

چيزي كه در بيشتر لحظه‌هاي آثار اخير كيميايي مي‌توان ديد. يعني تحقق بخشيدن و واقعي كردن تم و محتواي داستان در قالب «سينماي خود كيميايي». به عبارت ديگر، به كار گرفتن تكنيكي كه نه‌تنها تماشاگر را وا مي‌دارد آنچه را روي پرده در هر لحظه مي‌گذرد «ببيند» بل كاري مي‌كند كه جلوه و تجسم واقعي آن لحظه خاص را در همان لحظه تجربه و احساس كند. در همين زمينه آن لحظه احساسي از «جرم» را به خاطر بياوريد كه «رضا سرچشمه» در گوشه‌اي چمباتمه زده و غمناك و درهم شكسته زير لب با خودش حرف مي‌زند، از يك زندگي سوخته… اين، آن نوع زندگي است كه از «رضا» چنان آدمي را ساخته. خشونت او هيچ وقت گفته نمي‌شود براي چيست. در چهره‌اش پيچيدگي خشم و غضب را مي‌توان خواند و چشمانش پُر شده از خشمي دروني و پنهاني.
اما اين خشم ناپيداست، يعني به آساني قابل رؤيت نيست. همه اينها نشان از آن دارد كه او يك قرباني است [مثل همه «رضاها»ي ديگر فيلم‌هاي كيميايي]. ياد «كيچي» قهرمان فيلم «آن‌ها در شب زندگي مي‌كنند» نيكلاس‌ري مي‌افتيم كه در صحنه‌اي مي‌خواند: من اينجا يك بيگانه‌ام/ من همه‌جا يك بيگانه‌ام/ مي‌خواهم برگردم به خانه‌ام/ اما من آنجا هم يك بيگانه‌ام/ آنچه به فيلم «جرم» تأثير و معنا مي‌بخشد، يك‌جور دوگانگي گفتار و تصوير است.
دوعاملي كه ميان دو طرح داستاني محدود شده است. اول، انتخاب سبك و سياقي معمول از نوع دلهره‌اي يا به اصطلاح تريلر – كه در آن تيرگي و تاريكي بر فضا سايه افكنده و در حقيقت خلق و خوي شخصيت را بازگو مي‌كند (به مانند «فيلم نوآرها») – و دوم، فضايي روشن با رنگ سفيد – كه مي‌خواهد نشانگر پيروزي معصوميت از دست رفته باشد – و هر دو جنبه مي‌گويد كه فيلم فاقد يك طرح كلي داستاني است. در اينجا ناگزيرم باز اشاره‌اي به سخنان رابين‌وود درباره هيچكاك بكنم. او گفته است: «اگر ما نتوانيم روح يك اثر هنري را بيان شده در جسم آن – جسمي كه بيان‌كننده اين روح است و روحي كه به هر عضوي زندگي مي‌بخشد – بيابيم، در اين‌صورت مي‌توانيم كاملاً مطمئن باشيم كه جست‌وجو و يافتن اين روح ارزشي ندارد». و ما اين روح را در جسم «جرم» پيدا مي‌كنيم.