نقد فیلم: شیطان یک زن است!

مجله هفت به نقل از کافه نقد

علی رستگار

شیطان یک زن است؛ نگاهی به فیلم Jules and Jim


Jules and Jim / François Truffaut / France / 1962

آیا آزاده جانان با زنان زندگی خواهند کرد؟ روی هم رفته گمان می کنم که آنان بسان پرندگان پیشگوی دوران باستان،همان گونه که حقیقت اندیشان وحقیقت گویان عصرحاضرناگزیرند،تنها پرواز می کنند.

(نیچه)

برناردو برتولوچی در دریمرز(۲۰۰۳) فرصت مناسبی برای ادای دین وارجاعات سینمایی دلخواهش می یابد وبا محورقراردادن سه جوان ونمایش روابط سنت شکنانه شان،به حوادث مه ۱۹۶۸ گریزمی زند. تاکید فیلمسازبراین جمع سه نفره وبه تصویرکشیدن خلوت وحریم خصوصی شان آن وقایع تاریخی را به سایه می راند حتی اگرهدف اصلی کارگردان اشاره ومستقیم به جریانات اعتراض های دانشجویی وکارگری واتفاقات سینما تک بوده باشد.

 
تمرکزبیش ازحد برتولوچی براین مثلث،هرچند سبب کمرنگ ترشدن رویدادهای تاریخی مورد اشاره فیلم می شود اما بهترین ومناسب ترین راه برای روایت وورود به چنین عرصه هایی است. مشابه همان شیوه ای که فرانسوا تروفو برای اشاره به جنگ جهانی اول درسومین فیلمش برمی گزیند.

 
تروفوپس ازشاهکار چهارصدضربه وفیلم به پیانیست شلیک کنید،تکخال دیگری به نام ژول وژیم رو می کند که حتی امروزوبا گذشت تقریبا نیم قرن ازساخت آن باطراوت وزنده است. اشاره به دریمرزکه به لحاظ ساختارومحتوا درنگاه اول ربط چندانی به ساخته تروفوندارد به نیت تاکید بریگانگی وبی همتایی مثلث فیلم ژول و ژیم صورت گرفته است.

 

درست است که رابطه بیمارگونه یک خواهربرادردوقلوویک جوان غریبه را قاعدتا نمی توان دررده مثلث های عاشقانه قرارداد اما برای برتولوچی هیچ چیزی نشد ندارد به ویژه آنکه داستان درشهرعشاق (پاریس) هم رخ دهد. بنابراین به همت برتولوچی،روابط آزاد وعاشقانه این سه نفربا اغماض وچشم خطاپوش سینمادوستان به نوعی درفهرست مثلث های عاشقانه تاریخ سینما قرارمی گیرد. جمعی که عجیب یادآورتیم ژول وژیم است. حتی شباهتهایی بین بازیگران دو فیلم هم وجود دارد به ویژه هانری سره بازیگرنقش ژیم ولوئیس گارل بازیگرنقش تئو. یا اسکارورنر(ژول) ومایکل پیت(متیو) که هردوصورت بوروموهای روشنی دارندو تنها اختلاف اساسی وبنیادین به بازیگران زن این فیلمها بازمی گردد که هرکدام به شیوه دوران خود دلبری می کنند. اوا گرین(ایزابل) با توسل به جنبه های ا/ر/و/ت/ی/ک وبی پروایانه و ژان مورو(کاترین) به مدد هنرواستعداد بازیگری اش والبته با هدایت موثرتروفو. نکته ای که ذکرآن دراینجا ضروریست پاکی وسلامت قابل احترام دراثری به شدت هنجارشکنانه است. شرافت ژول وژیم ازآن روست که موضوع دردناک وروابط تلخ وهضم نشده دو مرد ویک زن را به سالم ترین شکل ممکن به لحاظ بصری برگزارمی کند.

 

سوژه تکان دهنده ای که اگردرسینمای امروزدنیا وبه دست هرکارگردانی (مثلا همین استاد برتولوچی) ساخته می شد ظرفیت وقابلیت فراوانی برای نمایش بی پرده ترین ووقیحانه ترین صحنه های ممکن داشت اما هنرفیلمسازبزرگی چون تروفوهمین حرکت روی لبه تیغ است. اوبرگ برنده هایی روکرده که بیشترشان جریانسازوپایه گذارسبکها وشیوه های بدیعی به لحاظ داستانگویی درسینما بودند. چه آن چهارصد ضربه وسری فیلمهایش با شخصیت آنتوان دوانل(ژان پیرلئو) که انقلابی درزمینه فیلمهای آموزشی وتربیتی به پا کرد وچه به پیانیست شلیک کنید وهمین ژول وژیم که ازنمونه های مثالزدنی آثارموج نوسینمای فرانسه هستند. بی اعتنایی به قواعد جریان اصلی سینما،سبک تدوین بی قید وبندتروفیلمنامه هایی با ساختارهای رهاتربعنوان بارزترین ویژگی ها ونشانه های فیلم های منتقدان برجسته کایه دوسینما روح تازه ای به کالبد هنرهفتم دمید ومسیرسینما را تغییرداد. تروفوبا تکیه برهمین خصوصیات وبا کمک فیلمبردارقدری چون رائول کوتاروموزیسین جادوگری چون ژرژدلرو که پیشتردر به پیانیست شلیک کنید درکنارش بودند ژول وژیم را به اثرماندگاروسرخوشانه ای تبدیل می کند. فیلمی که اگرمی خواست به شیوه وطریقی به جزاینی که هست روایت شود تلخی وگزندگی اش را تاب تحمل نبود. وبه راستی هم تحمل تماشای گسستن تدریجی پیوند عمیق دودوست درگذرزمان صبرایوب می خواهد.
ژول آلمانی وژیم فرانسوی درپاریس ۱۹۱۲ دوستانی بسیارصمیمی هستند که به لحاظ هنری وفکری وجه اشتراک زیادی دارند اما یک روزهردو شیفته تصویرسنگی باستانی زنی می شوند که دوستی به نام آلبرت با اسلاید برایشان نمایش می دهد. مدتی بعد آنها با کاترین آشنا می شوند که گویی تجسم آن تصویرسنگی ست وهمین آشنایی سبب دگرگون شدن رابطه وزندگی شان می شود. پیش ازاین تصورما ازمثلث های رمانتیک وعاشقانه درسینما به کازابلانکا ونمونه های مشابه خلاصه می شد که همیشه با حذف یکی ازاضلاع ذکورمثلث به علت فداکاری،رقابت یا تقدیربه پایان می رسید اما درژول وژیم شاهد موقعیتی غریب وپیچیده درروابط سه نفره قهرمانهای قصه هستیم که پیشترسابقه نداشت اما ساختش بدعتی شد برای آثاربعدی که با نگاهی به آن،سازوکارروابط سه ضلعی شان را تغییردهند. شاخص ترینش شاید بوچ کسیدی وساندنس کید(جورج روی هیل،۱۹۶۹) باشد که مثلث نیومن/ردفورد/راس به نوعی معادل آمریکایی ژول وژیم وکاترین دردوران غرب وحشی هستند. اما درآن اثروجود زن نه تنها باعث تضعیف رابطه دومرد نمی شود بلکه اتفاقا سبب تحکیم دوستی دوستان وانگیزه ای برای جاودانگی شان درپایان می شود. درمیان فیلمهایی با ترکیب سه نفره جسارتا،سنگام(راج کاپور،۱۹۶۴) شباهت بیشتری به ژول وژیم دارد! لااقل ازاین نظرکه حضوریک زن(رادها) باعث دوری وگریزدودوست(سوندروگوپال) می شود. کاری که کاترین انجام می دهد وهمچون شبحی دوستی آگاهانه وارادی ژول وژیم را به دست تقدیری شوم می سپارد. ژیم درجایی ازفیلم به ژول می گوید که :”اون یه روحه، یه زن نیست.”(اشاره به کاترین) کاترین زنی غیرقابل پیش بینی وویرانگرست که چون بلایی آسمانی برسرژول وژیم نازل می شود ودرپایان ما را به این نتیجه می رساند که باارزش ترین رابطه یک مرد تنها با هم جنس خویش است وبس. اشتباه ولغزش اساسی این دودوست ازجایی رخ می دهد که آنها به دوستی با کاترین رضایت نمی دهند وخودخواهانه هرکدام خواهان زندگی مشترک وازدواج با او می شوند. نشانه های ویرانگری کاترین ازنخستین لحظات حضورش قابل شناسایی ست واینکه اوبه هیچ عنوان نمی تواند زن زندگی باشد.

 
آن مسابقه دوروی پل را به یاد بیاورید که چگونه کاترین درهیبتی مردانه (اشاره به سرشت ملون او) با تقلب ازژول وژیم پیشی می گیرد. یا وقتی آنها ازتماشای تئاتربرمی گردند کاترین با گفتن جمله :” اون میخواد آزاد باشه وازهرلحظه زندگیش استفاده کنه.” مصرانه ازقهرمان زن بوالهوس نمایش سوئدی دفاع می کند که پیشزمینه ذهنی مناسبی ازرفتاروکرداراودرآینده را دراختیاربیننده قرارمی دهد. یا آن خاطره عجیبی که اوازپانزده سالگی اش برای ژول وژیم تعریف می کند. اینکه درآسانسورازناپلئون باردارشده! ژیم هم که اصلا خودش درجایی به ژول می گوید که کاترین به درد همسربودن ومادرشدن نمی خورد. تروفومعادل افراطی ونمونه غلیظ تری ازشخصیت کاترین را هم درفیلم قرارداده به نام ترزکه دوست دارد هرشب را درخانه یکی به صبح برساند.کاترین هم دست کمی ازاو ندارد فقط کمی مرموزتروخوددارتراست والبته بسیارخطرناک تر. خطربالقوه کاترین درزندگی مشترک با ژول بالفعل می شود. آنجا که اوبا وجود داشتن همسرودخترکوچکی به نام سابین با پشت پازدن به ارزشهای اخلاقی وجه شیطانی اش را نمایان می کند. احمقانه تراینکه ژول با توجیه عاشق بودن،برفسق وفجورهمسرش چشم می بندد. یاد دیالوگی ازمارتا هایربه نقش مری افتادم درتعقیب (آرتورپن) که:” آدم بیاد فاسق زنش روبکشه؟ احمقانه ست.پس نصف این شهرباید کشته بشن!”

 

اما هدف تروفوازاشاره به جنگ جهانی اول وارائه تصاویری مستند ازاین واقعه چیست وچه ارتباطی ست بین آن ورابطه سه سویه ژول وژیم وکاترین؟ با پایان جنگ نریشنی با این مضمون می شنویم که :” کشو رژول بازنده شد،کشور ژیم برد.” ژول وژیم پیش ازاینکه بعنوان نمایندگان جبهه آلمان وفرانسه رودرروی هم قراربگیرند دوستانی جدانشدنی بودند اما با شروع جنگ فاصله ای میانشان به وجود می آید که کم کردنش برای همیشه به امرمحالی تبدیل می شود. فاصله وگسستی که کاترین مسبب آن است. یک زن،استعاره ای می شود ازتمام امتیازات ونعمتهای واهی که دوکشوربرای به دست آوردنش بردوستی وهمسایگی مسالمت آمیزشان چشم می بندند وجنگی خانمان براندازرا آغازمی کنند. جنگ پنهان ژول وژیم هم علی رغم تعارفات وفداکاریهای گاه وبیگاهشان تا پایان ادامه می یابد وبه فاجعه منجرمی شود. فیلمسازبه لحاظ نمادین هم بین دودوست فاصله عمیقی ایجاد می کند ومحل اقامت ژول وکاترین را ازژیم جدا وبه کناره راین می برد. ازآن هنگام به بعد نمایش مکررتصاویرقطار،ریل وایستگاه راه آهن به بهترین شکل تداعی گرمعنی وصال وفراغ عشاق ودوستان قدیمی درگذرزمان می شود.

 
یکی اززیباترین سکانسهای فیلم آنجایی است که همه دوستان دورهم جمع شده اند. آلبرت گیتارمی زند وکاترین می خواند. ژول وژیم هم هستند. دوربین چند بارنیمرخ کاترین خندان را نشان می دهد که دقیقا یادآورتصویرآن مجسمه جزیره آدریاتیک است. تاکید دوربین براین نما وارجاع درست وبه جای تروفو،ارتباط زنجیره ای اشخاص حاضردراین صحنه را به بهترین شکل نشان می دهد. این آلبرت عکاس است که تصویرسنگی آن الهه را به ثبت می رساند وبا نمایشش ژول وژیم را دگرگون می کند وپس ازجنگ،خود را هم مستحق عاشق کاترین شدن می بیند وبه نوعی مثلث عشقی اولیه را به مربعی پیچیده ورمانتیک بدل می کند. (به لحاظ ظاهرهم اگردقت کرده باشید می بینید که آلبرت هم به مانند ژیم پس ازجنگ سبیلش را تراشیده است. همسان سازی ظاهری آلبرت،ژیم وژول بعنوان عاشقان کاترین ورقابت پنهانشان برای گوی سبقت ربودن ازدیگری برای جلب توجه معشوقه واحدشان هم جالب توجه است.) تازه این شکل هندسی قابلیت بسط وتبدیل شدن به چندضلعی های دیگری را هم داشت اگرفیلمسازبه روابط دیگرکاترین اشارات واضح تری می کرد!
با توجه به اتفاقات وحوادث ناخوشایند آتی فیلم،آیا بهترنبود ژول وژیم،به همان تصویرمجازی بسنده می کردند وکاترین دمدمی مزاج وافسونگررا به عنوان نمونه واقعی وتجسم عینی آن تندیس کذایی درنظرنمی گرفتند؟ شاید هم باید به آنها حق بدهیم که با دیدن کاترین دل ودین ببازند. به قول یونزدرمهرهفتم برگمان:” زندگی با زنها مثل جهنمه اما بدون اونا هم نمیشه زندگی کرد!” ژول وژیم هم با تکیه برهمین گفته،زندگی عذاب آوربا کاترین را به زیستن بدون او ترجیح می دهند حتی اگرتاوانی چون مرگ ونیستی درانتظارشان باشد. کاترین،ژیم را برای همراهی درمرگ برمی گزیند اما زنده ماندن ژول دراین جمع سه نفره هم دست کمی ازنابودی ندارد. چراکه هویت وشخصیت اوبا ژیم کامل می شود همانطورکه دن کیشوت درکنارسانچوپانزا معنا می یابد. تصویر پایانی فیلم هم مهرتاییدی ست برمرگ مجازی ژول. اورا درنمایی دوردرحال راه رفتن درسرازیری جاده قبرستان می بینیم.

 
حسرت خواری فیلمسازازنابودی رابطه پاک وبی غل وغش دودوست ازخلال صحنه های فیلم به خوبی نمایان است و تروفو با جانبداری ازاین دومرد حتی نام فیلم را به آنها اختصاص می دهد ووسوسه نمی شود که فیلمش را با نام کاترین بیالاید. استاد خیلی خوب کاترین را بعنوان موجودی مزاحم ونابودگرمی شناسد وبه تماشاگرمعرفی می کند. زنی ازجنس غزل (کیمیایی) که خود اقتباسی ازداستان (مزاحم) خورخه لوئیس بورخس است. با مزاحم باید چه کرد؟ همان کاری که دوبرادردرپایان انجام می دهند. نشاندن دشنه به اشتراک برپیکرتفرقه اندازش. عملی که ژول وژیم هم برای تداوم وقوام دوستی ارزشمندشان باید انجام می دادند اما آنها هنگامی به بهترین بخت وفرصت آرامش ونیک بختی شان پشت پا زدند که وقتی کاترین خودش را به آب رودخانه پرتاب کرد نجاتش دادند. آیا واقعا کاترین ارزشش را داشت که ژول وژیم رفاقتشان را فدای عشق اوکنند؟ نه! من فکرمی کنم هیچ زنی ارزشش را ندارد.